همیشه آرزوی دیدن موزه لوور دو نقطه پررنگ برایم داشت . یکی انزجاری که از فلان آقا شنیده بودم باید به فرانسویها ابراز میکردم به خاطر دزدی میراث و یکی هم دیدن لبخند مشهور جهانی : ژکوند . وقتی آرزو جاری شد ، دیدم راجع به هر دو پدیده ذهنیتم عکس شد ! با دیدن بخش کوچک تمدن پارسها یعنی مای قدیم ، فکر کردم خوب است که به جای ما اینها به فکر مایند . حفاظتی که از این میراث در شیراز میشود را کافی بود کمی با حفاظت این بیگانه ها مقایسه میکردم . اتفاقن نتیجه عکس شد : از فرانسویها خیلی بیشتر خوشم آمد . بخش دوم هم این تابلوی معروف بود که به دلیل سابقه سرقت جزء تابلوهای انگشت شماری بود که حفاظت ویژه و نگهبان داشت و نیز جزء معدود تابلوهایی بود که انقدر دورش شلوغ و فلاش عکس بود که برای دیدن لبخند مبارک باید در صف می ایستادی . از چپ ، راست ، وسط و سه نقطه ی دیگر که حدود یک ساعتی وقت گرفت به این چهره خیره شدم و بعد حس کردم راز جهانی این لبخند فقط به خاطر حماقتیست که نهان دارد . حماقت مرموزی که به تصویر کشیدن هنرمندانه اش ، منرا یاد زنهایی انداخت که از سر تسلیم همیشه لبخند میزنند حتی اگر پر از آشوب باشند تا مبادا ملاحتشان لکه دار شود و واقعن زیبا نبود برعکس آنچه شنیده بودم ، ولی بسیار هنرمندانه بود .

 

این حرفها نه که تفسیری از لوور بزرگ باشد ها نه ، فقط به دنبال احتیاجیست که وادارم میکند بگویمش . که آدمها را ، حرفها را ، شعارها را و خیلی چیزهای دیگر را پی حرف و با کتاب و قصه و نقل و اینها نمیشود فهمید ، اصلن نمیشود . <شنیدن که بود مانند دیدن> زیادی شیرین است ، کرشمه دارد انگار توی مفهومش . باید یکچیزی باشد که بگوید تا نبینی نمیشود ، تا  <خودت> کشف نکنی و از ته سلولهایت نفهمی نمیشود ، واقعن نمیشود . شنیدنیها ، مثل کتابهای کمک درسی اند . که پدرانمان نداشتند ، ما بی آنها نمیتوانیم انگار ...

 

من هیچوقت عاشق حسین نبودم ، با اینکه زیارت عاشورا هرروز در مدرسه میخواندیم و صحبتهای دینی زیاد میشنیدیم تا آن روزی که سایه ی دسته ها به کمک نور لامپهای کوچه روی دیوار خانه روبرویی ده برابر شد ، صدای گوسفند و بوی اسفند و نوحه هایی که فقط نت نبودند ، بدنم را به شدت لرزاند ...