از مادربزرگها و قدیمیترها منظورم است ،گرانبهاترین جمله ای که فکر میکنم آدم را به عنوان یک فردیت نه محض در زندگی نیمه فردی ، نیمه اجتماعی  در آغوش < امید > میپیچد ، این بوده : خدا را شکر کن ، مقصود به نظرم بیشتر از شکر شخص خدا ،< امید >  است . بزرگترین دغدغه ای که توی زندگی همیشه برایم دردسر ساز بوده ، این بوده که شکل گازی ِ < ندانستن > ، قاطی ِ درک نسبتن ناقص از خودم ، دینم ، عشق ، میزان فردیت ، اجتماعی بودن و نقشی که در این جامعه ی نسبتن مریض دارم و خواهم داشت ، شکل <امید > را گاهی برایم کمرنگ میکرده و باعث میشده معنای واقعی درماندگی را وقتی حس کنم که میخواستم تمام تصمیماتم را برپایه ی منطق و استدلالی که سالهای سال فکر میکردم حقیقیترین موجودیت دنیاست ، بگیرم . ما آدمها ، بخش اجتماعی زندگیمان را راحت میتوانیم با هم به اشتراک بگذاریم . همه مدرسه برویم و قصه کوکب خانم و چوپان دروغگو را بخوانیم و بفهمیم همکاری خوب است و دروغ بد است . میتوانیم سیر تکاملی فلسفه را از آغاز تاریخ منظورم سیر اجتماعی زندگی انسان ، بخوانیم و ساعتها سر ایده های ارسطو و نیچه و کانت بحث کنیم . یا بر پایه استدلال و روند فعالیتهای تاریخ و دین و جامعه شناسها راجع به اسلام و زرتشت و مسیحیت حرف بزنیم و بعد ثابت کنیم بی دینی مفهومی مزخرف است ، همیشه مذهب علیه مذهب بوده است ! اما بی شک آدمها جز کتاب خواندن و فیلم دیدن و > حرف زدن و نوشتن < دنبال حرکتها( من اسمش را میگذارم رشد ) فردی نیز میگردند که به نظر من اگر اجتماع هست و زندگی اجتماعی پر رونق ، فقط به خاطر همین رشد فردی بوده است . فردیتی که ابعاد وجودیش تا توسط فرد درک نشود ، هیچ ارزشی ندارد . جدای از این روشنفکر مابیها ، فردیت آدمها درکهایی هم هست که جدای از تمام منطقها و استدلالها ، لای پیش پاافتاده ترین حوادث روز اتفاق میفتد ، لای ساده ترین نگاهها ، عشقها و بی باکانه ترین رفتارهایی که شاید اصلن منطقی و عقلانی و فلسفی نباشند و نشود اثباتشان کرد یا به اشتراکشان گذاشت ، لای جرقه هایی از امید که انقدر شخصیست که قابلیت بحث و اشتراک ندارند ، فردی درک میشوند . رفتارها و منشی از زندگی که صرفن مخصوص خود فرد است و نه همتاهای اجتماعی .استادی را میشناسم ۴۰ ساله بسیار محبوب ، غرق است در فلسفه و عرفان مولانا و نظامی ولی تا به حال عاشق نشده . آدم با داده های خام یا حتی اطلاعات دیگران نمیتواند زندگی کند . مثل خمیر که بی ورز دست نانوا تبدیل به نان نمیشود . فکر میکنم ضعفی که امروز آدمها را وادار میکند به چنین حدی از افسردگی و یاس دچار شوند و انسان معاصر تا این درجه ابعاد بی هویتی را درک کند ، ناشی از همین توجه بی حد به اجتماعی است که شکل گیریش به خاطر فرد بوده است . مثل > اُسکل < ، پرنده ای که همه سال را زحمت میکشد و دانه جمع میکند و بعد یادش میرود این جمع آوری دانه برای چه بوده است . ما آدمها ، گاهی یادمان میرود که همیشه جای شکرش > باقیتر <  است و بی امیدی، زندگی چند ساله ی ما مولکولهای فعال ذهن زمین را بی هیچ یافته های باارزش خاصی ویران میکند وقتی دغدغه ها میشود ترکیب قهوه تلخ ِ فلسفه و سیگار و تلاش برای نجات فقری که حاصل برهمکنش آدمهایی بوده که ما نه آفریدگارشانیم و نه خداوندگارشان و فلسفه ها کاری نمیکنند جز بر هم زدن زندگی ای که هیچ کداممان به جرات نمیدانیم حقیقتش چیست ...