هنوز زمستان تمام نشده بود

که کرسی مادر بزرگ اینها جمع شد

ما را بگو

خوش بودیم به سیب و پرتقالهای روی کرسی

به چایی که روی سماور دم کشیده باشد

 

 

ما را بگو

 

یکهو از قضیه بیرون که می آیی

هیاهویش چشم را میزند

دقیقن مشابه بعد از عمل چشم

که تا دو روز تاریکی زیر عینک آفتابی را میخواهی

هر نوری چشم را میزند

فرقش اینست که بعد ِ دو روز ترس از نور تمام میشود

توی حرکات روزانه هر چه جلوتر بروی چشم زدنیها بیشتر میشود

عادت میکنیم ... حیف

الله اکبر میشود وقتی دوستهای دوست برای منفعت طلبی هی میخواهندم ، هی میخواهندم

و چندشهای لعنتی هی اصرار دارند بر دوست داشتن و نوشتن

دوست دارم آزاد فحش بدهم

بی اصراری به بستن دهان

چندشهای لعنتی چندش

تنگنای غریبیست

وقتی دوستت دارند آنهایی که دوست نداری

و وقتی دوست نداری کسی را که باید دوست بداری

و وقتی اعتماد به نفسها کارد به استخوان میزند

و اعتبار زندگیشان میشود انا خلیفة الله

خلیفة الله !

اگر تو خلیفه ای از خدا من هم ابن ملجم و یزید

یزیدم و آدمم

و خلیفه ام از خدا

میروم بالای منبر

داد میزنم رهایم کنید ، رها

نمیخواهمتان

خنجر نمیزنم فرق سرتان

چون شما نماز نمیدانید

نماز دانهایتان ، خدا نمیدانند

خدا دانهایتان ، انسان

تنگنای غریبیست دنیا

و از همه طرف اصرار به پستیش

و من خلاف جهت رودخانه از برای چه شنا میکنم ...