دونه های انار

وقتی زیر دندون له ِله میشن

وقتی تموم ابهت قرمزی قبل مرگشون رو

میریزن به پای لذت بی کم و کاست مَلَسیشون ...

نیمه های پرتقال

وقتی زیر غرغرهای الکترونیکی دشمن

بی خصمانه ، بی لابه سر تعظیم فرود میارن ...

زمین ، وقتی بی تموم انارا و پرتقالا چیز خاصی از وزنش کم نمیشه

و رنگ عشق ، همچنان ، چیزیه بین نارنجی و قرمزی انار و پرتقال

کلاغها وقتی از جد من تا من بی وقفه قار میخونن و من میگم غر میخونن

و گنجیشکا فقط تو چند روز نفس کشیدنشون نماد چستی و چابکی من میشن

و خود ِ خود ِ دوست داشتن بیشتر کیفیت پرهای کلاغای دویست ساله رو میگیره تا تازگی گنجیشکای تازه از تخم در اومده ...

شاعرا اغلب غمها رو شاهکارتر از شادیا میخونن

آدما اکثرن مصیبتا رو سخت تر از هیجانها زندگی میکنن

دوستا معمولن قدر همو با جداییها بهتر میدونن ...

انار و پرتقال و کلاغ و گنجیشک همش بهانس

میخواستم بگم دیگه ازم نپرس حقیقت چیه

که زندگی یکسره تعبیره ...