همیشه رویاهای زیادی داشتم ، که باشم ، بتوانم ، فتح کنم ... اینکه آدم بفهمد < میتواند > به نظرم پرانرژی انگیزترین حس دنیاست . حس خود متشکری مقدسی دارد که بیا و ببین ... از قبلترش که بگویم افتخارم به اسمم بود : آتوسا ! بزرگ شاهزاده ی مادر ایران پرور . داریوش و کوروش .. و شعرهایی که با جیغ بنفش میخواندیم :

 

           قرمز آن پایین است ، سفید آن میان است ، سبز بالای آنها ، شادی آن مال ما !

 

روزهای خوبی بود ، حداقل خوبیش درک مفهوم < ضدیت > و لزوم آن بود روی زمین برای ادامه دادن ... پدر همیشه موفق بود . یعنی هست . ولی الان من فعلهای گذشته را برای این نوشته دوست تر دارم .. پدر آدم موفقی بود و همیشه برای من عجیب بود که این مرد چرا انقدر غر نمیزند . چرا انقدر آرام است . قبول میکند . هی میخواند و میشنود ولی هی آرام است . هنوز هم نفهمیدم ولی حداقلش این بود که دید مثبت به کنارم را تا حدی به بودنم تزریق میکرد و من شروع کردم حتی در روزهای تنهایی ای که تمام چند دوست عالیم نبودند . رشد منفعلانه را با بهره گیری حداکثر از محیط... خیر سرم ! ... و الگویم گلها بودند و درختها و رشد زیبایشان . دوست داشتم حرکتم را زیر تغذیه از وجودی خدایی که انتزاعی بودنش خاص خودم بود در اجتماعی از حبوبات پررنگ و بو . بود دیگر . و به نظرم وقتی چیزی باشد ، یعنی باید باشد بدون هیچ اشتیاقی به درک پس و پیش بودنش . < شدن > که گرفت ، < اکنون > تازه معنی میشود ... حرکت میکردم به امید خروج از تُنگ ، سرریز شدن توی دریاچه ای ، رودخانه ای ، آبگیری ، چیزی آخر ... اما ماهی وقتی بمیرد دریاچه چه معنی دارد ؟ امید و انگیزه وقتی به فنا برود ، حالا پدر هرچقدر هم که خوب باشد ، به من چه .

 

من مردها را دوست داشتم ، دوست دارم ، نه آنهایی را که کل من را چند سوراخ میدیدند برای فرو نشاندن عطش شهوانیشان . آنهاییشان را که < زنده گی > را تعبیری کمی متفاوتتر میدیدند . نه آن روشنفکرهایی را که پُزهای بیریخت خوشگل نمایشان آهنربایی بود با خاصیت جاذبه چند ثانیه ای . نه آنهایی را که ضعیف النفس بودنشان به من حس قدرت کاذب میداد . نه .. نوع دیگرشان را و بدم می آمد از تمام فمنیستهایی که میخواستند به زور هم که شده قانون طبیعت را به هم بزنند . هرچند .. حق داشتند ! ... در هرحال شاعر وقتی گفت بنی آدم اعضای یک دیگرند .. جنسیت نگذاشت .. یا وقتی گفت که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها جنسیت نگذاشت .. یا وقتی گفت میازار موری که دانه کش است هیچ طبقه خاصی را خطاب نکرد .

 

جامعه من جامعه ای مریض است . بی هیچ کم و کاست اضافی ای . و ما محکومیم به سرکوب . سرکوب خوشیها ، غمها ، افکار و اندیشه ها ، سرکوب حرف ، سرکوب عشق .. و ویروس ، ناجور سرایت کرده و جا خوش کرده و مانده و نمیرود و درد .. و اگر ۷۰ میلیونیم باید ۱۴۰ میلیون یا خیلی بیشتر حساب شویم اگر سردمداران اعضای اجتماعی را شخصیتهایی بدانند که پا دارند و نه صرفن پاهایی که راه میروند .

 

وقتی مردی به من بگوید آستینهایت را بکش پایین تا من تحریک نشوم ، روسریت را خیلی بکش جلو تا زیر شکمم قل قل نکند و کانونهای خانوادگی از هم نپاشد .. حسی که به من دست میدهد این است که دوگانگی گهی داریم . مملکت ، صرفن دست مردهاست ولی این زنها هستند که میتوانند راه زندگی را تعیین کنند .. اگر فرض بگیریم انسان در نهایتش موجودی واحد است، با قبول وحدانیت ( در حکومتی اسلامی که اول از همه اسلام این وحدانیت را ثابت میکند  ) وقتی تقسیم بندی زن و مرد میشود نمیدانم قوی هستم یا نه . امریست غریب که نه با برهان خلف ثابت میشود و نه با هیچ روش استلالی ِ دیگری که تاکنون شنیده ام . به هرحال جامعه ای که ارزشها و ضد ارزشهایش لحظه به لحظه جا عوض میکنند و انقدر نسبی میشوند که اخلاق یا مفهومی مشابه اخلاق دوران جاهلیت پیدا میکند یا مشابه روشنفکران دروغ گو نما جامعه ای مریض است ... من چیزی جز چندگانگی  عایدم نشده . نه جوانی کردم و نه مسلمانی ! فقط هزاران بار غبطه خوردم به تمدنی که فقط وصفش را شنیدم ، به عظمت چند هزار سال پیش حال آنکه ۲۲ سال است زنده ام ... غیرت سر همان هزاران سال پیش با دیدن فیلم ۳۰۰ میجوشد حال آنکه ما فراموش کرده ایم < اکنون > را زنده ایم و نفس کشیدن متعلق به < حال > است ...