انقدر درگیر شده بود که …

چشماش چقدر پرمعنی بود ، همه چی داشت ، خستگی ، نیاز … همه ی نیازا که پست نیستن ، بعضیاشون فقط واسه ی رشدن .

هدف نداشت . هیچی نداشت ، حتی یه نوک سوزن شاید … میخواست زودتر بفهمه که تهش به چی میرسه .

چی داشتم بهش بگم . کی میدونس که من دومیش باشم . گفتم باید حسش کنی . من حسی یه چیزایی میدونم . گفت : برام بیشتر میگی ؟ گفتم : باشه ، الان باید برم ، اما بعدا بهت میگم .

گفت : کی ؟

گفتم : خیلی زود .

من اما یادم رفت . یکی از بچه ها ام.اس گرفته بود ، همش 20 سالش بود ، داغ کرده بودم ، اول چشمای قشنگش چپ شد ، بعدم طرف راست بدنش بی حس شد ، راست دست بود …

قرار گذاشته بودم با خودم که نباید گریه کنم . حرفم هم نمیومد . فقط نگاش میکردم .  چقدر نگاه پر معنیه …

5 روز بعد …

مهدی مرد . خود کشی کرد . با دار . خودشو دار زد . دار …

من اینبار ولی قرار نذاشتم . راستی راستی گریم نیومد . کاش یادم مونده بود . تقصیر کیه یعنی ؟

خودش یا …

من چرا انقدر خیره میشم ؟

من چرا حرفم نمیاد ؟

من چرا اشک نمیریزم ؟

کی میفهمه ، اینا همش داستانه ، نه ؟

… منصور، داره میخونه ، زندگی بهتر از این نمیشه ، خیره شدم به صفحه ی تلویزیون ، چیزی نمیبینم ، فقط تکرار میکنم ، زندگی بهتر از این نمیشه …

باورم شده ، هنوز خیلی چیزا مونده ، زندگی بهتر از این نمیشه …

….

بعد از اون همه خستگی ، حالا …

بی دلیل باید بپذیرم ، چرا ؟ جوابی نمیشنوم ، سعی میکنم ، چه دلیلی دارم ؟ هیچ … چه دلیلی میشنوم ؟ چند زمزمه ی مبهم …

نتونستم دلیلو بفهمم . اما به احترامش شاید …من که مثل اون بدجنس نیستم … کار بی دلیل سخته اما شاید بشه ، اما باید بشه …همونطور که اون تونست ... چقدرم راحت ... یاد اون شعره میفتم : 

هی فلانی ، زندگی شاید همین باشد . یک فریب ساده و کوچک ، آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او و جز با او نمیخواهی . من گمانم زندگی باید همین باشد …  

هنوز دارن میخونن … دوباره خیره میشم ، نمیبینمش ، اما صداش میاد : اجاق خونه میسوزه و سرده ، ببین سرما چه کرده ، ای وای از اون روزی  که گردونه به کام ما نگرده ، یخ بسته گل گلدونا ای داد ، طوفان حقیقت رو ببین کرده چه بیداد ...

این بار اما تکرار میکنم : زندگی بهتر از این نمیشه …