تو خوبی خدا .. من گاهی شوخی میکنمها .. میدونم جدی نمیگیری ... نفهمم دیگه ... بی صبرم دیگه ... چون نوح که نیستم . همون آتوسای خنگ خودت موندم ... با کمی بالا پایین ! ... تو خوبی خدا .. که در لحظه های حساسِ بودنم یه چیزی مثل یه حسی یا یه چیز دیگه به دل لعنتی عشق نفهم من میندازی که یکهو آروم میشه .. یه جرقه ای تو مغز لامصبم راه میندازی که آب ِروی آتش میشه وجودم ...اینها رو دیشب فهمیدم .. که تنها توی این اتاق عجیب آدمهای زیادی روی مغزم راه میرفتن ... و یکهو ... بی دلیل .. نمیدونم از کجا .. اصلن از هر کجا ... تو اومدی و تنهایی مثل نرمترین رقصهای باله روی وجودم راه رفتی .. مشکل من اینه که همیشه انگار باید به حینِ انجام شدن فکر کنم نه به نتیجه ای که به پایان فعل دست میده ... و این خطرناکه .. آدم میشم عزیزم .. درست میشم ... تو خوبی خدا ... من فقط گاهی شوخی میکنم ... نمیدونمها ولی ... جدی نگیر .