قدم میزدیم

بر لبه ی باریک خواب

که ناگهان

هر دو افتادیم

من این سوی باریکه ...

تو آن سوی باریکه ...

در گیر و دار نجات

و انگشتان گره زده مان

هرگز نفهمیدم

تو از من کمک خواستی

یا من از تو .