نانا موسکوری داره برا خودش و من آواز میخونه . ساعت ۱ صبحه . کتاب کوآلیتی اینجینیرینگ بازه . نانا صداش خیلی قشنگه . امروز ۱۴ اردیبهشته . داشتم میدیدم زمان واقعن انتزاعیه . انگار همین یه کم وقت پیشا بود تو غرفه های نمایشگاه کتاب میلولیدیم . الان دوباره نمایشگاه کتاب شده . انگار همین چند وقت پیشا بود که با خونسردی کامل گفتم : سو لانگ نو نیوز ! هنوز تا میکل آنژ خیلی فاصله دارم ! چون مرگ قابلیت عدم قطعیت داره باید سعی کنم همیشه توی اینتروال آن÷ نزدیک باشم.  ازون روزی که اعتقادم به طور صددرصد از دین برگشت خودمو هممونو تو مایه های مجسمه ساز دیدم . امسال توی لوور این حس خیلی توم جیغ زد . البته حس نه .من به حس خیلیم اعتقاد ندارم . نمیدونم اسمش چیه . فقط میدونم مثلن نانا صداشو خوب مجسمه سازی کرده . چند روز گذشته خیلی گیج بودم .مثلن از دانشگاه که برمیگشتم خط سبز رو گرفتم و رفتم اسلوسن پیاده شدم . لب دریاچه باد زیاد میومد . باز خط سبز رو گرفتم . رفتم تا تهش . هیچ کاریم نکردم توش . فقط تو همه ی ایستگاها هی میدیدم چقدر ادما زیاد سوار و پیاده میشن و همه با قابلیت چشم چشم دو ابرو ،دماغو دهن یه گردو ، چوب چوب شکمبه ، این خانوم یا آقا چقدر قشنگه ، دست دست دو تا پا ، انگشتا و جورابها ،با گوشو این چیزا چقدر زیاد فرق دارن .انگار گیج میزدم . بدیهیات بعضی وقتا گیج میکنن . عینک ساده بینی اگه نزنم خیلی راحت قابلیت دیوونه شدن دارم . یه دیوونه ی بیآزار لبخند به لب ! زمان اگه اونجوری که من فکر میکنم به زندگیم تقدم و تاخر میده ، نمیداد قطعن بعد از دفاع از تز فوق لیسانسم یا حتی زودتر !

 شایدم نمیده . به نظر من همه چی قابلیت داره توهم باشه . یعنی نمیدونم چرا آدما نظم رو تعریف کردن . یعنی میدونم . ولی دلیلش برام خیلی عمق نداره . برای زندگی توی اجتماع آدما مجبور شدن یه عالمه محدودیت تعریف کنن در صورتیکه طبیعت آدم محدودیتا رو دوست نداره . اما طبیعت چیه واقعن؟ بن بست دیوونه وار من . بیخیال دختر . امروز نتیجه گرفتیم آدما چه راحت میتونن شاد باشن . مثلن همین موزیکایی که رد و بدل کردیم . سهل ممتنع . سهلیتشو بیشتر دوست دارم . آدما دوست ندارن منو یه دیوونه ببینن . نظم ! .. مثلن من تابستون که برم ایران کلی باید ببینم ی اچ دی چی و کجا یا کار و این تنوع طلبیمم تمایلمو سوق میده جاجای دنیا . اما چرا نظم .؟ زمان برام سنگین شده مفهومش . خیلیم سنگین . برای همین من خیلی راحت میتونم دیوونه باشم . حس تعلقم کم شده . اون چیزایی که مونده یه دوست داشتنه که توش نظمی وجود نداره .

امیدوارم تن به نظم بدم . آنالیز ریسک هنوز خیلی ضعیف عمل میکنه .