دلم نمی یومد بگم ، اما شاید این آخرین باره ، یعنی آره ، فکر کنم راستی راستی آخرین باریه که میخوام برای تو بنویسم ، میخوام از تو بنویسم . آره ، گمونم که این آخرین باره .

بعد از اون همه وراجی درباره ی عشقت ، حرفای متعجب کنندت برام واقعا کافی بود .

خدارو شکر که من یه کمایی دیر عاشق میشم !!

باور کن ، باور کن که همه ی کارات کافی بود ، خیلیم زیاد ، برای اینکه وجودتو از قلبم بیرون کنم ، برای اینکه برام تلخ بشی ، اونقدر که نخوام هیچ جایی رو تو قلبم بهت اختصاص بدم ، حتی برا نفرت ...

پدرم همیشه میگه سعی کن هیچوقت راجب آدما قضاوت نکنی ، خیلی وقتا قضاوتا اشتباس ، خب ، منم تا اونجا که ممکن بود سعی کردم ، اما باور کن ، همه ی حرفات ...  ولی عشقت حماقت بود ، دروغ بود ، پوچ بود ، تو خالی بود . آره ، همین . آره ، خیلیم تو خالی بود ...

پدرم میگه سعی کن حتی از دشمنتم متنفر نشی . آره ، نفرتو تجربه کردم . برام دوست داشتنی نبود که بخوام بازم تجربش کنم . اما همه چیز کافی بود برای اینکه کم کم از صفحات مغزم ، قلبم ، احساسم محوت کنم .کافی بود برای درک اینکه بچه تر از اون بودی که فکر میکردم و حرفات احمقانه تر از اونکه بشه فکر کرد . خواستم ، ولی همه چیز کافی بود برای اینکه ته دلم هیچوقت نتونم مزخرفاتتو ببخشم ، آره ، دلم اصلا قبول نکرد که ببخشمت ...

......

جایی در حال فراموش شدنی

شاید که ذهن من باشد

هروقت هوس کردی

دستت را بر شیشه ی سرد چشمهایم

که رویش ها کرده ای ، یادداشت کن

تا باور کنی که از یاد رفته ای .

......

پیوست : بابا جون من هرچی میگم این داستان واسه ی تو نبوده ، اصرار داری بگی که بوده !!! خیله خب ، یه قسمتاییشو پاک کردم ، متاسفم که راحت حرف زدن باید انقدر سخت باشه . عقل بعضی وقتا خیلی بهتر از احساسه .