گفته بودم ، نمیخواستم تن بدم به اونچه که همه تن میدادن . میخواستم زندگی ، تن بده به اونچه که باید میداد .شروع کردم . من نمیدونستم چی میخوام . فقط میشد با رد گزینه هایی که نمیخوام ، برم کورسو کورسو به طرف اونچیزی که میخوام .. این فقط یه ایده آل بود برا من ... 

یادش بخیر .. عصرا ی جمعه ،آقا جون میشست تو حیاط و  سه تارشو کوک میکرد و حالا نزن ، کی بزن ... آخ آخ .. من چه عاشق اون سوز سه تارش بودم .. آخ آخ ، خود عشقی بود که دنبالش بودم .. من میرفتم میشستم اون یکی گوشه ی حیاط ، زل میزدم به اون ریشای سفیدش ، به زخمه ی انگشتاش روی سیمها ، به اون حس .. که دنبالش بودم ... ننه میگفت دختر که رسید به بیست ، باید به حالش گریست . ننه خزعبل میگفت ، اونروزا اگه چیزیم واسه گریستن بود ، اشکای چشمای عاشقی ، کسی ، بعد از زخمه زدنای آقاجون بود . ننه عجله داشت . تو جلسه های ماه رمضون و اینا ، هی خاستگار پیدا میکرد . آخ ننه .. ننه .. چه میدونست من چی میخوام . اون روزا ، مثه این روزا نبود که ... دختر ، در دهنش زیپ بود . میریخت تو خودش . همه چیو . بعدم میرفت خونه ی بخت . میگفتن جاهازش 100 تا شتره . پس خوشبخته . من نمیگم اون خوشبختی نبودا ، من فقط میخواستم یه جور دیگه خوشبخت شم . اونجوری که آقاجون میزد .. زیپو نمیشد یهو پاره کرد . رفتم خونه ی بخت بلاخره . جاهازمم 200 تاشتر شد . خیلی دیگه خوشبخت بودم ! بعدشم که افتادم به کارو دو سال بعد از ترس اینکه نگن اجاقش کوره ، بچه پشت بچه پس انداختم . اون موقعا رسم بود ، میگفتن هرچی بچه بیشتر ، رونق خونه بیشتر .. بچه هام که هرکودوم ماشالله واسه خودش دنیای کار بود . دیگه .. جمعه عصرا که میرفتیم تو حیاط آقاجون اینا ، من وقتشو نداشتم بشینم . همش باید توله ها رو جمع میکردم ، که این تو حوض نیفته ، اون یکی با سنگ نزنه سر اون یکیو بشکونه ، اون یکی قایمکی نره تو پستو ، ماستایی که ننه بسته ، نابود کنه ... آقا کارش منتقل شد شهر ، بساطو جمع کردیمو روونه شدیم . بجه ها دم مدرسشون بود دیگه . خب میگفتن شهر ، مدرسه هاش بهتره . روونه شدیم ... بچه ها رو من تروخشک میکردم . به درساشون میرسیدم . به لباساشون ، به غذاشون ، به بلوغشون . منم انگار داشتم درس میخوندم . شیمی بود ، رزونانسو خوندم . آخ .. دلم میخواست وقت داشتم ، 2 ،3 روزی همه چیو ول میکردمو میرفتم چمخاله . میشستم تو طبیعتش ، یه کم گاوارو با دقت نگاه میکردم ، پرنده میدیدم ، سبزه میدیدم ، شبا واسه خودم میخوابیدم . روزا واسه خودم پا میشدم . وای که خونه ی ننه اینا چه نعمتی بود ... حالاها همه چیو میبینیو رد میشی . اونروزا میشد رفت تو نخ یه برگ گل سرخ واسه چند روز ... یادش بخیر ..

عمر که گذشت ، گذشته ولی . پیرارسالا بود من یه بار رفته بودم جمکران . اونجا خوبیش اینه که هرچی آدمم دورو برت باشه ، روشون مسوولیت نداری . میشینی زل میزنی به ضریح . از آقا هی میخوای ! اونم یکی در میون میده و نمیده ...

بچه ها رفتن دانشگاه دیگه .. یکی فردوسی مشهد ، یکی رشت ، یکی زنجان ، اون یکیم که لب کنکورش بود . چند روز پیشا تولدم بود . بچه ها برام دیوان شمس خریدن .. آخه دیگه واریس پا گرفتم . دیسکم که دارم . زیاد نمیشه راه رفت . اونوقتا کادوهام ظرف و ظروف بود ، که خوب بسابم ، بشورم ، بیارم ، ببرم ..امروزا یه منم و یه حاجی پیر که میره و میاد . کاری نداره اونم بیچاره . دختر کوچیکه هم که از یه ور سرش تو کتابه و از یه ور ور دل مادرش کمکم میکنه . حالا وقت دارم . پاهامو دراز کنم و کتاب بخونم . بچه ها هم شکر خدا ، هیچ کدوم ناخلف نشدن که دردسر کنن فکرو کارو بارو . آسسه میرن و آسسه میان . این روزا میشه گفت حظ میکنم زندگیو . دیوان میخونم . ظهرا ، که همه فکر میکنن من دارم خواب چی میبینم ، من بیدارم .. چشمام بستس ولی .. غوطه خوردم تو زخمه های قدیمی آقاجون خدابیامرز و اینکه کاش این کتاب اون موقعا بود .. کاش دختر که رسید به بیست ، لازم نبود به حالش گریست ... بعد میشد ، به جای بچه پس انداختن و روزه های تکراری ای که واسه من یکی حداقل جز زیاد شدن ساعات خوابو خستگیو یکم جو روحانی ، چیز دیگه ای بهم اضافه نمیکرد ، چله ها و سیه ها بگیرم .تا از چیزای تخمی رفع تعلق شه  ...

من این غزلو از بر کردم . لعنتی چه ها میکنه ..

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
گفت که دیوانه نه​ای لایق این خانه نه​ای
گفت که سرمست نه​ای رو که از این دست نه​ای
گفت که تو کشته نه​ای در طرب آغشته نه​ای
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
صورت جان وقت سحر لاف همی​زد ز بطر
شکر کند کاغذ تو از شکر بی​حد تو
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
 
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
در هوس بال و پرش بی​پر و پرکنده شدم
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
کآمد او در بر من با وی ماننده شدم
کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

به حاجی میخوام بگم ،پول حج عمره ی امسالمونو بده ، بیاد بریم قونیه ... از سر ما که گذشت عشق پروریهای بزرگ .. ولی لااقل سوم شخص هم که شده ، یه چیزای از یه چیزای واقعی تر شنیده باشیم ... ما رو خیال زنده گی کردیم ...زندگی همش رو خیال روونه ...

" نیست وش باشد خیال اندر جهان         تو جهانی بر خیالی بین روان "

.....