عذاب وجدان
......
ما بزرگ نشدیم . بزرگمون کردن . اونم منو آرش . با اختلاف سنی 15 ماه . مامان بابای شاغل . بی کمک . صبح کله سحر از چند ماهگی میرفتیم مهدکودک . بعدش اون آرش شیطون و من در نقش بچه مرشد . خونمون قدیمی بود با یه حیاط خیلی بزرگ .منو آرش عشق این بودیم که از مهدکودک برگردیم ، مامان از خستگی خوابش ببره . بعدش بریم از تو زیرزمین نفت برداریم و از تو چمدون خفن بابا مجله هاشو بپیچونیم و آتیش برپا کنیم . بعد مامان یهو پاشه با دلهره و دعوامون کنه . ما هم زیرزیرکی بخندیم . چه روزایی بود ..آتاری که خریده بودیم .. یادمه ! 4000
تومن ! سیاه سفید . چقدر بابا حرص میخورد ازمون . چقدر من و آرش بازی میکردیم . وای .. چه همسایه هایی . چه بازیایی . چه سادگی ناب خوفی .. عالی ..عالی. و بدین ترتیب ما نرره قول شدیم . و بدین ترتیب مامان و بابا هم مسن شدن . دنیا واقعن بده و بستونه .. نه بده بده هس .. نه بستون بستون خالی !لاینفکه ... آفلاین مامانو که امروز خوندم بعد از مدتها احساس قیج قیجی کردم . اظهار دلتنگی و یادآوری روزهای خوبی که همه باهم بودیم..و ما نرره قولها رفتیم . دلم خیلی گرفت .. یه نوستالژیای عمیق که نمیشد توجیهش کرد .. گاهی .. دلم براشون خیلی تنگ میشه . اونقدر که سریع خودمو مشغول میکنم که این فکر عمیق بهم چیره نشه ..کاریش نمیشه کرد .. نه
..
چقدر آدم
.......
چقدر آدم ، چقدر آدم ... توی مترو .. بستگی داره چه ساعتی از روز باشه ، چه آدمایی جلوت باشن ، چند تاشون نرمال نباشن ، چندتاشون بو گند الکل بدن ، چه رنگیا پوشیده باشن ، موزیک تو گوشت باشه یا نباشه ، اگه باشه چه موزیکی باشه ، مسیر از کجا تا کجا طول بکشه و تو فقط ببینیشون یا واقعن بهشون نگاه کنی .. چقدر همه چی رو همه چی تاثیر داره
...
من خیلی گیجم
.....
این همه سختی پاس کردن تئوری احتمالات و بعد آمار .. اون همه مساله های پیچیده ...اون همه سازماندهی فکر .. بعدش ..با دیدن یه عالمه استثنا ..که یهو ببینیشون ..به یه عالمه از همه ی تخصصایی که با کلی ذوق یادشون گرفتی شک میکنی .. ابزار آمار رو به کار میبری اما .. میدونی .. زندگی به صورت نامرئی استثناهایی داره که تورو تو اعتبار آمار شک میندازه . مرز نامرئی با چشم مرئی .. این همه آدم .. این همه تنوع و من که ...گیجم
....