اون موقع که شنیدم دکترا جوابت کردن ، گفتن پسر کوچولوی قشنگت دیگه خوب نمیشه ، حتی حاضر نیستن عملش کنن ، اون موقع که نشستیم کنار هم و تو گفتی و گفتی و گریه کردی ...

یهو یاد اون روزی افتادم که میخواستی واسش اسم بذاری ، عجب شوق و ذوقی تو چشمات ، نه ، تو کل وجودت بود . اسمشو گذاشتی آریا ، همون اسمی بود که من تو بچگیا تو بازی ، اسم پسرمو میذاشتم ...

چقدر زوذ گذشت ، سر یک ثانیه تصادف ، سر یک ثانیه خیلی چیزا عوض شد ، شاملو میگه : روزگار غریبیست نازنین ...

چند روز دیگه تولد اریا کوچولو میشه ، نمیدونم ، یعنی هست تا اون موقع ؟ حیف که نمیبینه ، یعنی تو مغزش چی میگذره ؟ ...

مامان قصه ، خیلی ناراحت کنندس . کاشکی غم هم مثل یه کالا بوذ ، میشد رد و بدلش کرد ... نمیدونم قراره چی کار کنی ؟ باید منتظر بشینی تا بمیره یعنی ؟ اینکه خیلی سخته . یا منتظر بمونی تا ناقص ... این یکی هم خداییش سخته . بعضی وقتا همه چیز سخت میشه . اما میدونی که ، همه چیز مرتب داره عوض میشه.

مامان قصه ، اشکام درنمیاد . فقط سرم ... عقل میگه باید تحمل کنی . از واقعیت نمیشه فرار کرد . هیچ راهی هم نیست . میگه بعضی چیزارو فقط میشه قبول کرد . باید قبول کرد . هیچ راهی هم نیست ...

مامان قصه ، من فقط برا آریا کوچولو میتونم دعا کنم .

مامان قصه ، اما یه روز بعذ مرگ میبینیش .

مامان قصه ، اونی که مارو به وجود آورده ، خیلی مهربونه .

مامان قصه ، خودت که میدونی ، سختیا هم میگذرن .

مامان قصه ، خدا بهت صبر بده .

...

پاره ای از این درخت

مردی است که پذزبزرگ من میشناخت ،

و فعلا در پای آن خفته است .

این شاخه چه بسا همسر او باشد،

انسانی زنده و گلگون

که اکنون جوانه ای سبز شده است .

این علفها لابد از او برآمده است

از زنی که ، قرن پیش ، برای آرامش خویش

پیاپی نیایش میکرد. و دختر زیبایی که سالیان قبل

من آن همه کوشیدم بااو آشنا شوم

و از کجا معلوم که به این گل سرخ ره نیافته باشد ؟

پس ، آنها در زیر خاک نیستند ،

بلکه همچون عصب و شریان همه جا

در نشو و نمای هوای بالا به کارند ،

و بار دیگر آفتاب و باران ، و نیرویی را حس میکنند

که آنها را اینچنین ساخت .

توماس هاردی