دخترک بیچاره

گم شد و گم شد

و بعد تظاهر کرد که پیدا شده

و سعی کرد

سرش را گرم کند

به پیدا شده هایش

که بقیه ی آدمها نگرانش نشوند

دخترک بیچاره رفت تیمارستان و خواند و دید

دخترک بیچاره فیلم دید : دیوانه ای از قفس پرید و این جک نیکلسون شاهکار

دخترک بیچاره به وضوح دید و تفحص کرد ! عمیق ! خیلیها را

چقدر همه دیوانگی دارند و مریضی دارند

و چقدر همه متظاهرند

و این همه ، خود دخترک بیچاره را هم شامل میشد

و دخترک بیچاره اینها را

به هیچکس نگفت

چون همه فکر میکردند دخترک بیچاره ، دیوانه شده

دخترک بیچاره ، سعی کرد خودش را منحرف کند

و موضوع تزش را برای 6 ماه کار روی بهینه سازی سیستمهای حمل و نقل بردارد

و در عین حال

فکر کند

6 ماه ، برای چه چیزی ... و در عین حال دوست داشته باشد ...

و دچار تناقض با تمام آنچه یاد گرفته باید دوست داشته باشد ، بشود

و دخترک بیچاره

یکهو دید

انسان گریز شده

و از همه ی این بازهای ..ونی بدش میآید

و از تمام لبخند زدنهای ..ونی هم بدش میآید

و از تمام این همه ی آدمهای ..ونی هم بدش میآید

و یکهو دید

دخترک بیچاره ی رویا پرداز شاداب

غرق بد آمدن و حال نکردن با وقایع شده

و غرق چیزی شده که خودش نمیداند چیست

و این شروع یا شاید هم وسط فاجعه بود

.

و دخترک بیچاره دید

سالهاست که خودش را دارد منحرف میکند

و اینبار تصمیم گرفت خودش را منحرف نکند

و با هرچه خوشش است ، خوش باشد

نه با هرچه باید یا نباید خوش باشد

دخترک بیچاره ، یعنی دخترک بی چاره

یعنی دخترکی که همه چیز را خودش ساخت

وقتی خدا گم بود

یا شاید

دخترک بی چاره

کور بود