دوست دارم

وقتی خواستم بمیرم

جایی بالاتر از الانم باشم

:

درونم گرمتر و نرمتر و گیجتر و راضیتر

چشمهایم کنجکاوتر و بیناتر

لبهایم خندان ( مامان تذکر داده که زیادی نیشم باز است ، پس صفت تفضیلی به کار نمیبرم !)

سرم پر از آرزوهای دور و نزدیکتر

کمی شمرده تر و آرام تر حرف بزنم

کمی افراط در خوشحالیهایم کمرنگتر باشد

یعنی معقولتر باشم

قلبم به طور منظم تاپ تاپ بزند

مامان و بابا و آرش و سارا به همین خوبی باشند و حتی بهتر

حسرت نخورم (که یعنی این روزهای غلطهای خواستنیم را بکنم)

و دوستهایی انقدر خوب ، همچنان بودنشان را برایم صرف فعل کنند

و زندگی رنگین کمان بوده باشد

و آرزوی دنیاگردیم را تا جای ممکن برآورده باشم

و به مقدار کافی از می و ساقی و اقسام درجه ی سوپر اعلای این قسم بهره جسته باشم

و آدمهای خوبتر بیشتر دیده باشم

و آدمهای تاثیرگذارتر هم ، نیز

و خیلی بیشتر دانسته باشم

و ضعفهای امروزیم همه برطرف شده باشند

و قدمهایم محکمتر باشد

و تعصبهایم تا صفر نزدیک شده باشد

و قضاوت نکنم

و بیشتر دوست داشته باشم 

درونم گرمتر و نرمتر و گیجتر و راضیتر

.....

ای عزیز جانم ، مرسی از تمام این لحظه های خوب ، هرچند هم فانی باشند شاید .

...

دلم نوشتن اساسی میخواهد . لذا شاید دوران تز را در پایان بشود با دو رساله ی اساسی پایان برد :

رساله ای در باب مهندسی و رساله ای در باب چیزی بسیار راستتر و عمیقتر از مهندسی محض !