اینجا بیمارستان ... بخش روان .

بدک نیس که امروز که حال و حوصله ی دانشگاه و استادا و حرفاشون راجب تکنولوژی ، ماشین ، موجودی و یه عالمه وجود بیروح و خیلی چیزای دیگرو ندارم ، یه سری هم به دوست دکترم بزنم.

ساعت ۸ صبح مرنینگشون شروع میشه . سیستمیه واسه خودش ... با هم میریم سر کلاس با روپوش خانوم دکتری .

این ماه دوستم بخش روانپزشکیه . اما آقای استادشون کلماتی میگه که من از حضورم شرمنده میشم و ترجیح میدم به جای درس به کلاس و دکترای آینده نگاه کنم . اما از شانسم اونقدر عقب نشستم که فقط امکان رویت ۴ ، ۵ تا صورته .یک ساعتی بیشتر طول نمیکشه . حالا باید بریم تو بخش .

... بخش مردان ...

رزیدنت میاد ،یه ۶ ، ۷ نفری هستیم که میریم توی اتاقی که اسمش اتاق معاینس. برنامه اینجوریه که باید هرروز شرح مریضا با مصاحبه کردن با خودشون نوشته بشه و دانشجویان عزیز گوش کنند به صحبتها ، داروهای تجویز شده و ...

... اولی مریضیش اسکیزوفرنیه .فکرایی تو سرشن که توسط دکتر و عقل سلیم رد میشن ، کی میدونه ، شایدم اون راست بگه ...مشکلش عربان . میگه خونوادم از عربا فرمون میگیرن ، عربا بهشون دستور میدن ، درصد آنتی عربش بدجور بالاس .هرجایی تو خیابون پرچم صاحب الزمون میبینه گویا میپره و پاره میکنه . میگه صاحب الزمون چیه ؟ فقط یه چیز من درآوردی . توی خونه هم کلی تابلوی الله و محمد و اینا داشتن که همه رو زده شیکونده . البته میگه خدا رو قبول داره و میدونه که خدا فقط یکیه اما اون با الله فرق داره . خدا تو سرزمین من ، تو زبون من ، خیلی بهتر از خدای عربه .

خب ، اینم حرفیه ...

... نفر بعدی پسریه با ظاهر سالم و خوشتیپ . اما حرف که میزنه ...

مرض شکاکی داره ، چند ماهیه که به مامانش گیر میده ، نمیذاره بره بیرون ، مامانشو کتک میزنه ، فکر کن ...خیلی زود از کوره در میره ، لوازم خونرو میزنه میشکونه ، تریاک هم میکشه. اگه هیچی نمیگفت کی فکر میکرد این قیافه این همه کاره باشه ؟!! بعد که از اتاق میره بیرون ، مامانش میاد تو ، یه زن چادری با لهجه ی آذری ، میگه حال من به جهنم ولی هرروز میام اینجا ، نکنه واسه ی پسرم بد باشه ؟ بغضش میترکه ، چه عشق قشنگ و پاکی ...

...نفر بعدی ، یه مرد ۴۲ سالست .جلوی موهاش رنگ شده ، قرمز .خودکشی کرده ، با داروی نظافت ،بعدشم که تو بیمارستان فهمیده هنوز زندس ، لیوان آبشو میندازه میشکونه تا با خورده شیشه هاش رگ گردنشو جر بده .اولش سخت حرف میزنه ، همش خیره میشه به یه نقطه و ساکت میمونه ، تموم بدنش لرزش داره . انگار افسردس ، خیلیم ...بعد کلی حرفای رزیدنت ، میگه که از زندگی ،از آدمای دورم ، خسته شده بودم همشون دشمنمن ، آشناها بیشتر ، میگه واسه هیچکس مهم نیستم ، هیچکس ، و اینجاست که لرزش دستاش اوج میگیرن . اینم بد جور معتاده ، بدجور .

...بخش زنان ...

اینجا حال و هوا یه جور دیگس . افسردگی متناقض هست ( اسمشو خودم اختراع کردم ) یعنی از اونا که یه لحظه افسردس ، یه لحظه بعد شاد و خندون ... از اینجا زیاد نمیشه گفت ، یکی هس که اوضاعش بدجوره ... اصلا ... چی بگم ...

آره ، اینجوریاس ، از اون فرماس اینجا که بعدش آدم حس میکنه با  مس تفاوت رو حس کرده .

بعضی وقتا ... اوضاع خرابه ، چند ساعت فقط باید آروم بگیرم بخوابم ...

شب بخیر .