مدتهاست دلم غروب میخواهد که با تو بروم بنشینم تماشایش کنم . ولی اینروزها ، نه ابرها میگذارند خورشید را ببینم ، نه تو اینجایی.

-

مامان رفت ، سارا رفت ، آرش رفت ، من هم میروم خب ، عرض اقیانوس اطلس ولی خیلی زیاد است . از روی نقشه که نگاهش کردم ، دلم گرفت .

-

 دلم برایت تنگ میشود . حیف که مهندسی وار دارم عمل میکنم . . این یک ماه هم میگذرد ، یعنی حدود هفتصد و خورده ای ساعت .   قاعدتن شب گودبای پارتی یک خداحافظی میکنم با تو هم مثل بقیه . توی جشمهایت هم نگاه میکنم . دو حالت دارد : یا عین قبل نمیفهمی ، یا میفهمی و به روی خودت نمیآوری . ولی به نظر من خیلی باهوشی . ولی به اصل عدم قطعیت هایزنبرگ هم اعتقاد دارم نیز . بعدش تو هم قاعدتن بغلم میکنی ، میگی خداحافظ ، عین بقیه . بعد هم من مجبورم عین بقیه باهات روبوسی کنم . بعد هم تو میروی خانه . عین بقیه . بعد هم من قاعدتن میگم حیفه غرور . اگه میتونستم ، اولش چند تا مشت میزدم بهت ، بعد حرفامو میگفتم ، بعدشم تا صبح ماچت میکردم . ولی تو خری . من این یکبار ولی مهندسی وار عمل نمیکنم . ازتم هیچی نمیخوام . فقط میخوام تو چشمات زل بزنم ، دهنمم باز کنم ، هرچی میخواد بگه ، بگه . من میخوام خودمو خیلی دوست داشته باشم دیگه . برونریزی کنم . چند روز پیشا که زنگ زدم به " شین" که باهاش برم بیرون بعد شیش ماه که اینجا نبودم ، گفت که نمیتونه بیاد . گفتم چرا ؟ گفت که نمیخواد ناراحتم کنه . فکر کردم مامان مریضش طوریش شده . گفت ام اس گرفته . بعد من قطع کردم بعد چند کلمه . چند روز بعدش بهش زنگ زدم . گفتش که باید تا آخر عمر آمپول بزنه یه روز درمیون شین 25 ساله . از علایم مریضیشم گفت . فردا ناهار میخوام با شین بریم بیرون . زندگی خیلی یهوییه . همینه که من میخوام خودمو سانسور نکنم دیگه . اگه قلبم دوست داره بهت بگه چقدر بزرگ توشی ، بذارم بگه . حالا تو هرچی میخوای فکر کن ،قاعده و قانون و غرور هرچیه ، برا قلب من فرقی نمیکنه .

-