به گمونم باید خودم ، خودمو بفرستم خدمت مقدس . اینجوری نمیشه .

اینو صبح فهمیدم که دیدم تو آینه صورتم پر از جوش شده و اصلن نفهمیده بودم . عصر که خواستم برم مهمونی دانشجوهای جدید ، دیدم لوازم آرایشامو حتی نمیدونم کجاست ، انگار هنوز از تو چمدون درنیومده . موزیک اتاقم یا دکلمه های خسرو شکیبایی و پرویز پرستوییه ، یا آهنگ سریال گل پامچال ! 

امروز صبحم که با این خانوم کانادایی مدیتیشن با صدادرمانی کردیم ، صدام غمزده و خسته میزد بیرون از حنجرم . دلم سوخت برا خودم .

یه ماه گذشته ، پر از بالا پایینی بود . هفته ی گذشته که کللن چِت کرده بودم ، واقعن کار مفیدی صورت نگرفت . باید بیام ازین وضع بیرون . امما با زبون خوش و اینا حالیم نشد .

باید به خودم سخت بگیرم وگرنه اینطوری روزا داره میسوزه .

باید مامان و بابا و دلسوز و یار شفیق و اینای خودم باشم فعلن ، چاره ای نیست .

خودمو ناز و نوازش کنم ، برنامه ریزی کنم ، به اجرای برنامه ریزی نظارت کنم و مهمترینش اینکه اون وسط نزنم خراب کنم همه چیزو باز با چِت زدن .

تا حالا انقدر دلم برا خودم نسوخته بود !