اولش که خواستم وبلاگ بنويسم فکر ميکردم يه جاييه عين تو دفتر خاطراتم ولی آدمای ديگه هم ميتونن بخونن ، زياد دوس نداشتم همه ی آشناها بخونن ، خب ، يه دنيای مجازی بود ديگه ... اما خب ، همون به ۵،۶ نفر آدرس دادن کافی بود که خيليای ديگه هم بفهمن . به هر حال ، بعدشم فکر کردم زياد مهم نيس .  از دانشگاهای ديگه بچه ها چه جوری فهميدن من وبلاگ دارم و اينم آدرسشه...

بماند ، ما ايرانی هستيم !

اما اين آخريا ، ديگه داره از اون روندی که من انتظار داشتم ميره بيرون . يه مدت صبر کردم فکر کردم ... نميدونم چرا ماها دوس داريم همونجوری فکر کنيم که ميخوايم ؟ نه اونی که هس .

خب چندين تا دوستان هی ميان هرچی من مينويسم کامنتهايی ميذارن که ...

اما يه چيز ديگه ، هيچ آدمی هيچ وقت نمياد بگه من شکست خوردم ، اونم جلوی هر کسی ! بابا شکست واسه الان نيس که . الان چيزی واسه شکست وجود نداره .

حالا دوستان هی فکر ميکنن !

و باز فکر ميکنن و مينويسن کامنت ، شايدم فکر نميکنن و مينويسن .

آره ، خلاصه هر آدمی دوس داره جايی باشه که راحته ، من دوس داشتم تموم نوشته هامو يه جا تا آخری که مينويسم بذارم اما فعلا ديگه حوصلشو ندارم .

آره متاسفانه ، دلم برا شب دلتنگی کوچولوم هم تنگ ميشه ، چون خيلی دوسش دارم ، تو روزای مهمی تکيه گام بود .

آره ، داشتم کم کم رمزا رو ميفهميدم يعنی دارم ميفهمم  ، آتوسای قبلی ، قديسه ی بيشرم ، دوست آتوسای قبلی ، آتوسای جديد ، هادی عزيز که انقدر بعضی وقتا شعرای قشنگ برام مينوشتی ، محسن سياه قشنگ نويس ،شکوفه ی مهربون ، نم نم عزيز ، مهرنوش و خيليای ديگه ، از تموم کامنتاتون ممنون ، از فحشها ، بی احتراميها ، قضاوتهای درست و غلطتون و ابراز لطفاتونم ممنون .

از خانوم کوچولوی آبی و قشنگ بالای وبلاگم ، از همه چی و همه چی ... ممنون.

اما من دروغ نويس نيستم ، هرگز ، و نميخوامم هيچوقت باشم . شايد بعضی وقتا دروغ بگم ، اما هيچوقت دروغ نمينويسم .

فعلاآخرين نوشتم ، راجب مهمترين چيزاييه که فهميدم :

 واسه داشتن يه زندگی خوشبخت و آروم ، واسه ی اينکه هميشه خودتو دوس داشته باشی ... خيلی پيچيده نيس :

يکی اينکه بی توجه به بقيه تو خلوت خودم ، حتما خودمو قضاوت کنم ، حتما ...

سعی کنم تا اونجا که ممکنه راجب آدما کمترين قضاوتو کنم چون من هيچوقت توی يه آدم ديگه نيستم ، شايد يه آدم واسه کاراش دليلايی داشته باشه که هيچوقت نفهمم ...

اينکه با خودم ، نهايت صداقت باشم ، چون اينجوری با بقيه هم صادق خواهم شد حتما ...

....

آخريش ...

ماه رمضون هم اومد ، با بوی خوب آش رشتش ، حليمش ،زولبيا ، باميش ، با وقت مقدس و صدای پرمعنی اذونش ، با صدای قشنگ قرآنش ، که انگار تو اين ماه اصلا يه جور ديگس . با شبای قدرش که هنوز نرسيده ، با دعاهای شب قدرش ، با با خدا حرف زدناش ، رک و پوست کنده و بدون هيچ ترسی دردودل کردناش ، با فکر به  علی ، به شمشيرش ، به شهادتش ، به نماز خوندن ، به سعی کردن واسه خوب بودن ...

امسال شبای قدر ، خيلی حرف هست برا گفتن بهت ، ميدونم که وقت ميذاری واسم ، با يه اتاق تاريک ، يه دونه شمع روشن ، يه جلد قرآن و کلی حرف ميخوام مهمونت باشم ، عين خيلی آدمای ديگه ... بايد برا همه خوب خواست ، حتی بدا مگه نه ؟ آره ،

 اينجا بهشت ممنوع است ... اما من به تو آهسته ميگويم که يک تکه از بهشت ، جا مانده اينجا ، در گوشه ی دلم ، در بوی خوش سيب ...

....

خب ، شب دلتنگی من ، نه تولد تو شد از زمان نوشتنت ، نه تولد من ، خيلی کوچولويی واسه رفتن ، ...

فعلا که ديگه نمينويسم ، شايد دلم ولی تنگ شد ، برگشتم ... شايدم بعدا دوباره اومدم سرت ...

پس فعلا ... دلم نمخواد بگم خداحافظ ...

 ، شاد باشين .