صدای باد ، از لای پنجره ای که باز نیست ، دستور بیدارباش میدهد . خوابم میآید . خوابم نمیبرد . تنبلتر از آنم که از زیر پتو بیایم بیرون . مخصوصن با این مه زمستانی ، ساعت هشت صبح ،انگار هنوز سه نصفه شب است . طبق عادت طاق باز و دستها زیر سر ، روی سقف دنبال چیزی میگردم .ستاره ای ، گوسفندی ، چیزی که بشود شمرد وگرنه که خواب در چشم ترم میشکند . روی سقف سفید ، گوسفندها را به چرا میبرم . دلیل خاصی ندارد . برای من از دید کلان آدمها دو دسته اند : خودم ، بقیه . از دید غیر کلان هم هرکسی یک دسته است. این تضاد شیرین ، سه سالی میشود که تار تنیده دورم ، ولم نمیکند . باهاش راه میروم ، میخوابم ، غذا میخورم ، سوار مترو میشوم

 

 

، 

 

 

زندگی میکنم ، با آدمها دوست میشوم

 

 

.

 

 

 حالا اینکه استادی بیاید تز تجزیه بدهد و بگوید از دید کلان آدمها سه دسته اند : خودم ، دیگری ، بقیه و من بخواهم تصورش کنم چون درس اجباریست و باید امتحانش را پس بدهم ، خیلی سخت است . کللن ، آدم اینرسی دارد . اول ، تزها را نمیپذیرد . بعد دو حالت ممکن است پیش بیاید :یکی اینکه بعدن هم نپذیرد . حالا ممکن است بعدنتر بپذیرد  که باز با این نسبیت زمان جزو گروه بعدن میپذیرد میشود .یکی دیگر اینکه بعدن بپذیرد . حالا این بعدن بپذیرد را میشود با کاتالیزور آورد جلو ، میشود هم گذاشت بعدن خودش بیاید جلو . به هرحال ، زمان گاهی انتزاعیست . مثلن من یکبار با یکی از دوستهایم بودم و 20 تا آهنگ گذاشته بودیم بخواند و چون به بعدن فکر نمیکردم اصلن نفهمیدم چطوری بیست تا آهنگ تمام شد ، بعدن یکبار دیگر که داشتم راجع به نسبیت زمان با یکی حرف میزدم و من گفتم زمان انتزاعیست و او گفت از کجا  

 

 

میدانی ؟ ، چون تجربه ی من را نمیفهمید نشد توضیحش بدهم

 

 

و او هم نفهمید من چقدر درست به نظر خودم میدانم زمان انتزاعیست . چندبار دیگر هم اینطوری شد . که یکچیزی شد ، که من فهمیدم و بقیه نفهمیدند . فکر کنم همین چندبار انقدر قوی بود ، که ایده ی دوتایی را گذاشت توی دامنم : من ، بقیه . بعد باهاش زندگی کردم ، آنقدر که آدمها نزدیک بودند و نبودند چون من بودم و بقیه . حالا این بقیه ، خودشان هرکدام یک دسته اند ، ولی در مجموع بقیه اند . حالا اینکه استاد میگوید من ، دیگری ، بقیه ،هم گونه ایست شاید درست باشد ولی با من ارتباط برقرار نمیکند . مثلن من کمی میفهمم اناالحق یعنی چه ، ولی وقتی تز بشود من ، دیگری ، بقیه ، اناالحق کمتر میشود . حالا تازه ، من باید از این بقیه هم رد شوم که اناالحق خالص شود . آن هم شاید یکی دو ربع قرن لازم داشته باشد . ولی این تز استاد همچنان علامت سوال است ، من ، دیگری ، بقیه . البته من معتقدم این دیگری ، گاهی ساخته ی ذهنی میشود . مثلن خیلی از این رابطه هایی که آدمها فکر میکنند دوتاییند و خیلی خوشحالند و اینها ، به نظر من ساختگی است . چون آدمها ، هنوز متوجه ارزش من نشدند ، میروند یک دیگری ساختگی میآورند بعد میگویند تز ما : من ، دیگری بقیه است . ولی این کاملن با آن من ، دیگری ، بقیه ای که استاد به من میگوید به نظرم فرق دارد . با اینکه هردویش را میگوییم من ، دیگری ، بقیه و خیلیها هم میگویند یکیست ، ولی چون به نظرم از دید کلانم دو تا درک داریم : من ، بقیه ، پس یکی نیست ولی کلمه ها میگویند یکیست . با اینحال ، کلمه ها خیلی ناقصند ولی از آن طرف هم خیلی کاملند ، دقیقن به نظرم همینجا بود که قبله ام را از کعبه گرداندم نسبیت چون اینطوری بهتر بود ، به جای چرخش من دور کعبه ، نسبیت از همه طرف دورم میچرخد . و دقیقن شاید همین قبله ، تز من و بقیه را کاشت توی من . همیشه ، شکهای درست حسابی زندگیم ، از چرای گوسفندها چشمه میگیرد و از یک استادی که یک گوشه ی دنیا یکهو تنه میزند به کل جهان بینیم . ما آدمها ، خیلی روی هم تاثیر داریم . این را من واقعن میدانم . بقیه نمیدانند . چون من میبینم که نمیدانند .یک دوستی داشتم ، میگفت هیچچیزی مثل تجربه های شخصی آدم درست نیست . او فکر کردم خیلی راست میگوید . ولی باز هم نسبیست . چون بعضی وقتها آدم اشتباه میکند . اشتباه هم نسبیست . دقیقن به خاطر همین نسبیت است که من میگویم من ، بقیه و نمیفهمم چطور استاد میگوید من ، دیگری ، بقیه

.

.