یادم میاد کوچیکتر که بودم همیشه پر ازسوال بودم که چرا اینجوری ، چرا اونجوری ..

بعد ترا ، خیلی چیزارو شاید بیخیال شدم ولی یه مفهومی بود که همیشه تو ذهنم برام کلی جای سوال میذاشت .

هیچوقت نتونستم بفهمم بی نهایت یعنی چی ؟

یعنی کجا ؟

بینهایت چند کیلو میشه یا که یعنی چند متره یا چند تومنه یا چند دلاره یا چندتا بشکه نفت یعنی بینهایت ؟

بعدا فهمیدم که این همه عدد و رقم هم که ما آدما اختراع کردیم ، از جنس بینهایت نیست، چون نمیتونه مفهوم بینهایتو بگه .

بعداترش فکر کردم که شاید بینهایت یه جورایی کیفیه مثلا از جنس احساس ، اما فکر که کردم دیدم یه جورایی  با طرز فکرم جور درنمیاد ...

اصلا این فکرا از اونجا زد به کله ی عزیزم ، که یه بار سر کلاس حرف خط و این چیزا بود ، یهو معلممون دراومد گفت که دوتا خط موازی تو بینهایت به هم میرسن ... و من گفتم یعنی چی ؟؟ و جوابی هم نگرفتم ...

خلاصه که فکرم رفت تواین موضوع ...

بعداتر که فکر کردم به خدا و این صحبتا ، دیدم دیگه خداییش باید از سروکار این دوست عزیز سر دربیارم ...

یکی میگفت خدا بالا سرته ، دیدم دهه ، نمیشه که، همینجاس رو زمین ، بعد هی گفتم یعنی چپه ، راسته ، بازم نشد ... گفتم که بیخیال ، واسه خودم فکر میسازم، میگم خدا یه بینهایتیه که ماها تو شیکمشیم !... دیدم این بهترین راهه واسه ی اینکه نخوام چیزیرو که هیچ آدمی رو کره ی زمین نمیتونه تصور واضحی ازش داشته باشه ، بخوام تصور کنم ...

خلاصه که عزیز دل ، تهش بعد کلی گشتن و این صحبتا فهمیدم که تو این دنیا که میشه اینور آب، مخم قد نمیده که معنیشو بفهمم ، اینجا اوضاع کوچیکتره ، اون چیزایی که ما باهاش کار داریم ، تهش میرسن به همون حساب دودوتا ، چارتای خودمون . عجبا ... اعصاب خوردیه آدم بخواد یه چیزیو بفهمه نتونه ها ... البته در این مواقع خودمو دلداری میدم و میگم که من که شیش ماهه به دنیا نیومدم شکر پروردگار ...

گر صبر کنم ز غوره حلوا سازم ... اما آخه صبرم همچین گاهی وقتا بد سخته ها...

اینم از این ...

اما هنوزم گاهی وقتا میاد تو ذهنم که : آیا یه روزی میشه که دوتا خط موازی به هم برسند ؟؟؟