من گناهی نکردم

 

که سال 63 در اثر عشق ورزی مامان و بابام به دنیا اومدم

 

و تو ادبیات و فرهنگ ایران بزرگ شدم

 

و خدابیامرز پدربزرگ برام اونقدر قشنگ حافظ میخواند

 

و تو بهبوهه ی اینکه عشق چیه و چی نیست جوونی

 

موازی فهمیدن سکس و فیلمای پورنو ، عرفان ناب مولانا و عطار مبهوتم کرد

 

و نصف بیشتر دوستای خوبمو با مهاجرتشون به اینور و اونور از دست دادم

 

و اسممو گذاشتن نسل سوخته

 

و یه عالمه کارای هیجان انگیزو به خاطر پارادوکسای تربیتی جمهوری اسلامی ایران انجام ندادم

 

و هی امیدوار بودم که خوب میشه و نشد

 

و نفهمیدم اگه دین خوب بود ، پس چرا بد شد ، اگه بده ، پس چرا غالب شد

 

و هی دکتر حسابی و مصدق دیدم و به ایرانی بودنم افتخار کردم

 

و دکتر حسین بر شاهکار دیدم و افتخار کردم

 

به اسمم ، آتوسا ، افتخار کردم

 

به بابای وطن پرست فوق العادم افتخار کردم

 

اما

 

سیستم دینامیک بود

 

باید فعل افتخار کردن میومد تو زمان حال ساده صرف میشد ، حال استمراری هم

 

به تمام پارادوکسام ، آسیبای اجتماعی اعتراض کردم

 

فایده نداشت

 

جوابی نشد

 

صبر کردیم

 

از 18 تا 22

....

 

بزرگ شدم انگار

 

نزدیکه دیروز ، کنکور 81

 

رتبه 595

 

امیرکبیر

 

هیجده سالم هم کمتر بود

 

رفتم با هزار تا امید و آرزو

 

زیر پوست شهر

 

آدما

 

قدرت

 

جمهوری

 

اسلامی

 

جمهوری اسلامی ایران

 

ظرفیتم کم بود ، تحملش دیگه سخت بود

 

با تموم چیزایی که دیدم و شنیدم

 

همش گفتنی نیست

 

گفتم میرم

 

با شعار : هرکجا هستم باشم ، آسمان مال من است سهراب

 

حالا قارچهای غربت میرویند که برویند ، چه اهمیت

 

میشه ها

 

اما همیشه نمیشه

 

رویش قارچهای غربت ، بلاخره، اهمیتشو پیدا کرد

 

پارادوکس

 

...

امید

...

 

اونروز که ساعت 7 صبح چشمامو باز کردم

 

و تلویزیون گفت

 

ملت شهید پرور جمهوری اسلامی ، حماسه آفریدن و احمدی نژاد رو انتخاب کردن

 

پارادوکس اوج گرفت

 

اگه ملت شهیدپرور اونه ، پس ما کی ایم؟

 

اگه ماایم ، پس اونا چین؟

 

پارادوکسو به بابا هم گفتم ، بیچاره خودشم بعد این همه زندگی پر شرافت تناقض گرفته بود

 

سعی کردم

 

نشد

 

بازم سعی میکنم

 

قمر در عقرب نمیشه

 

اما یه روزنه امید لازمه

 

که بشه افتخار کردنو صرف فعل حال استمراریش کنم

 

اما میدونم

 

از سنگ نیستم

 

یه آدمم

 

که دلش یه کورسو حداقل امید میخواد

 

که برگرده

 

و همه ی علمایی که از غرب توسعه یافته یاد گرفته ، تو کشور مردم چشم و ابرو سیاه در حال توسعه ی خودش اجرا کنه

 

بابام گفت

 

همیشه میگه

 

زندگی پر از هنر و ظرافته

 

اگه قرار بود سوئدی وار زندگی کنی ، تو سوئد به دنیا میومدی

 

اگه قرار بود برنگردی ایران

 

اسمت میشد ملیکا

 

نه

 

آتوسا