،این خانوم هی میخونه زمزمه و دلتنگی و همهمه و بیزاری ، طاقت خاموشی و نه میل سخن داری و نه میل سخن داری

من دقیقن یادم نیست شراب خورده ام یا زمین خورده ام یا به دیوار خورده ام ولی تاثیرش اینه که گیجم و 50 بار میزنم عقب و صداش رو حس میکنم . مخصوصن اون قسمتش که میگه یک عمر نمیدیدیم در خویش چه ها داریم . یکجوری میخواند که هیچ مردی بلد نیست بخواند . روزهای روز است که به این یک عمر نمیدیدیم فکر نکردم . از اونروزی که سوار هواپیما شدم و اومدم مونترال تا امشب . امشبِ گیج . مخصوصن اونجاش که میگه دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را . اسفند شده و من دلتنگ خونم و بوی خونه . یعنی میگم دلتنگ ، دلتنگا . دارم کتاب حدیث غربت سعدی رو میخونم بعدش و این آقا رضا قشنگ مغز من رو میترکونه، یعنی میتونم بعد از هرجملش چشمام رو ببندم و دوباره باز کنم و در این فاصله ی باز و بسته شدن ، زمان انتزاعی میشود و چه ها که نمیشود . همون طاقت خاموشی و نه میل سخن داری و نه میل سخن داری 

.

یعنی آن آهنگ با این کتاب یک کاری با من میکنند در این دوشنبه ای که من بیخیال دلتنگی میشوم . قطعن هر تجربه ای به جا اتفاق میفتد و تاویلش بستگی به کِرم یا کَرَمِ مفعول دارد امما به واقع اینکه آدمها کاملن مختارند که تاویلها دست خودشان باشد ، برای من مساله ی جبر و اختیار را دارد حل میکند . یعنی این تاویلها خیلی خفن استها .. اما این صدا راستتر میگوید الان منو  : نه میل سخن داری ، نه میل سخن داری ...  من را خفه میکند . وارد جزییات نمیشوم  .  امما چقدر جزییات گفتنی دارمها .آخرش نفهمیدم این کلام که انقدر قویست پس چرا ضعیف است و انقدر جا به جا سوتی میدهد  ... مثل تجربه ی همزمان این کتاب و این صدا در این دوشنبه ی اسفندی . که یک دوشنبه ی خالی نیست . مثلن دوشنبه ی هفته ی پیش نیست که امتحانها و این داستانها انتظار بکشند .  آدم بعضی وقتها از دید روانشناسی نگاه میکند ، بعد از  دید دو دو تا چهارتا ،  بعد از دید جامعه ای نگاه میکند . بعد کللن نگاه نمیکند .  بعد اینها که چند سال جمع میشود ، مثلن میتواند از دید حدیث غربت هم نگاه کند . بعد آنجایش که از غربت زمانی و مکانی مینویسد ، من انگار خودم را میخوانم 

.

من انگار خودم را میخوانم ، حالا به زبان حدیث غربتی ، بعد او به زبان حدیث پیامبری بخواند ، بعد مینشینیم و حرف میزنیم راجع به حدیث ، اما حدیث پیامبر کجا و حدیث غربت کجا ، به کار نمیاد ، بعد دوباره این میگه یک عمر نمیدیدیم در خویش چه ها داریم . وای

 من بیخیال حدیث اکرم پیامبر میشوم

. آدم وقتی در غربت است ، باید از غربت حدیث کند

من گیجم . حالا یا از دیوار یا زمین یا حدیث یا شراب ، چه فرقی دارد . شبب

خیر

که نه میل سخن دارم و نه میل سخن دارم و همهمه و زمزمه

.