جغرافیای پدرسگ ما را از هم دور میکند یا ما خودمان را به واسطه ی جغرافیای ننه گربه از هم دور میکنیم یا این حس تنوع طلبی میکندمان ( از مصدر کندن ) و میبردمان یا ما میکنیم و میبریم و میرویم که زندگی کنیم . یا زندگی را کنیم . حاصلش هرچه باشد ، اینست که زمان رنگ بگیرد ، بگذرد ، حالا خوب و بدش ، پیشکش

.

حاصلش ، چند تا تجربه ی خوب و بد است که با مقایسه ، واژه های عشق و دوستی و محبت و جاکشی خوب جا بیفتند، درس خواندنی که به پولی ، شخصیت نمادین معمولی ای بینجامد ، عشقی که به قول نامجو به سکس شب بینجامد ، در این بین دلتنگیهایی هم هستند که از تنهایی جوانه میزنند و شعر و قصه و اهنگ میشوند . در این بین صدای فرهاد و چندتای دیگر ، تازه درک میشوند و در این بین بعضیها هم میمیرند 

.

بعد بسته به اینکه کجای زندگی بوده اند ، تاثیر میگذارند . بعد بسته به تاثیرشان ، پیر میکنند ، فیلسوف میکنند ، میکنند ( مصدر کندن ) ، بیل میزنند، بعد بیرونیها به قول فروغ مثل جنازه های متحرک میشوند . جنازه های متحرک خوش پوش . بعد ، فرهاد میگوید جماعت من دیگه حوصله ندارم ... بعد مادر تو میمیرد ، بچه ی او هم میمیرد، مادر و خواهر ان یکی هم میمیرند . بعد ادم هیچی ندارد بگوید اصولن ، واقعن هیچی ندارد بگوید 

.

حتا در عشق ، ادم دارد بگوید . در مرگ ، ادم هیچی ندارد بگوید ، ادم کرسی شعر میگوید 

...