ساعت که زنگ میخورد ، یعنی 8 صبح شده ، یعنی بس است تخت ، بس است پتو ، بس است  کش و قوس ، بس است خواب و رویا ولی روی این سقف سفید مات بالاسرم ، یک خاصیتی  هست که بدنم را تختگیر میکند . دستهایم را به زیر سر میبرد  و مغزم را میکشد بیرون از کارهای روزمره . من میدانم که دقیقن باید پا شوم ، ولی پا نمیشوم . بابا صدایم میکند . از اتاق پرده زرشکیم میزنم بیرون با دمپاییهای مروارید دوزی شده ی گِلِ پا ، فس فس ، کز میکنم مسیر دو متری در اتاقم تا دستشویی حمام را . پیراهن مورد علاقه ی قرمز با گلهای پرتقالی  آویزان به تنم را صاف و صوف میکنم که معقول به نظر بیایم اول صبحی . بابا میگوید زود باشید ، زشت است دیر برویم . دکتر پروانه و شهاب منتظرند  . چراغ را روشن میکنم با بی میلی . نور ، چشمهایم را سنگباران میکند . به آینه نگاه میکنم . دلم به رحم میآید . لبخندی میزنم . آینه هم میخندد . آبپاشی میکنم صورتم را . خمیرمالی دندانهایم را . طعم نعنا با معده ی ناشتا ، خودِ حس پاکیزگیست . با اینحال ، من چشمهایم به سقف است . هوا ابریست . بابا ، صدایش را بلندتر میکند که همه ، از اتاقها برویم بیرون  ، مامان تایید میکند. در کمد را باز میکنم ، مانتوهایم را ورق میزنم . دلم میخواهد شیک باشم ولی سیزده به در است . انگیزه ی شیکی را دکتر پروانه و شهاب میدهند . بعد از 30 سال زندگی مشترک بی بچه ، هنوز شیک عالیند . هنوز به هم که نگاه میکنند چشمهایشان از آن برقهایی میزند که من فقط وقتی 18 ساله بودم ، برق میزد . شوخیهایشان ، کلامشان . ایده آل منند . من 16 سالم هست و کلله ی پوک ایده آل گرایم ، هنوز وارد بازیهای واقعی روز نشده . عشقها ، ایده آلند . آدمها و خنده ها و اتفاقها و همه و همه . هنوز هم ، که ده سال بعدش است ، این ایده آل گرایی لامصصب یا واقعن موفقم میکند یا به خاک سیاه . این سقف سفید ، گاهی منفی گرا است . لباس میپوشیم . پسرخاله زنگ میزند . هشت صبح شده . جاده ها شلوغ است . عازم میشویم : فشم . بابا ، شجریان میگذارد ، این آلبوم دلشدگان ، آن آهنگ گلچهره مپرس . رادیو جوان روشن است . که شاید انگیزه ای شود ، از تخت دل بکنم . شهرام شبپره ، ای قشنگتر از پریا میخواند ولی من گلچهره مپرس میشنوم . آن نغمه سرا .. مپرس ، مپرس ، مپرس . چه بساطی داریم که این گوش مامان و بابا را از گلچهره تغییر بدهیم به سلکشن موزیک هاوس و من و آرش تکان بدهیم روی صندلیهای عقب ، سرمان را و تنمان را و پسته بخوریم و به هیچچیز فکر نکنیم

. من گلچهره را دوست دارم 

حالا دوست دارم چون میدانم نباید بپرسم . آنروزها که موزیک هاوس از گوشم جدا نمیشد ولی ، میپرسیدم و فقط ، میپرسیدم

.

میشود 10 بار گوش کنم . مخصوصن آنجا که با سوز میگوید مپرس مپرس مپرس . صدای مردی بزرگ ، که با وجود میگوید مپرس ، من را آرام میکند . آب سرد میریزد روی شعله های احمق مغزم

.

میرسیم . بساط کباب و اینها میآید بیرون ، چایی ، استخر ، زنبورهای گاوی ، ما و دکتر پروانه و شهاب . عشق آینده ی من . چه احترامی . چه عشقی . چه مثال نقضی . بابا ، مامان و خنده . آفتاب است . من گرمایش را روی پوستم حس میکنم . مامان نگران سوختگی پوست سفید است . کرم مالیم میکند . ولی ابر است . من گیجم . این سقف سفید ، من را از من میکند . ابر را به آفتاب پیوند میدهد . من را به 16 سالگی 

.

سنجاقکهای روی آب را میبینم . شیرجه میزنم . زنبورها ، لذت آرامش را میگیرند . بابا میگوید طبیعت را باید همه اش را دوست  و

 داشت . من نمیتوانم . من سنگدلم .  من توی تختم  با لباس خواب ولی توی استخرم . تنم مایو به تن دارد و خیس است و آفتاب گرمش میکند . آفتاب مثل پتو است . ولی پتو نیست . من زیر پتویم ولی در آفتابم

من اینجایم ، ولی آنجایم . 10 سال اتفاق و خاطره ، من را جدا نمیکند از آن روز سیزده به در . شاید هم ، معجزه ی سقف نیست ، معجزه ی غربتیست که من را از اینجا میبرد به آنجا ، و فاصله ی 10 سال را در حد چشم به هم زدن ، طی میکند . یا شاید هم عوض نمیکند . من آنجایم ولی اینجایم . یا اینجایم ولی آنجایم 

. دقیقن توی ابر ، آفتاب به تن دارم و روی دشک ، توی آبم . دقیقن همزمان 

 

.

بوی یاسهای باغ ، پرره های دماغم را پر کرده ولی من ، یاس ندارم . من ، کاکتوس دارم

و کاکتوسها بو نمیدهند . خار میدهند 

.

من کجایم ؟ پتو را روی سر میکشم . تاریکی خوب است . خوابم میکند و مرد میخواند گلچهره  مپرس را

.