میآید میخواند از کفم رها شد قرار دل ! آخر این هم حرف است که میخوانی ؟ این شعر است ؟ نیست دیگر ، نیست .. اصلن صدای ساز تو و نه ، قبلترش ، صدای خود تو ، صدا که نیست ، چیز است ، چیز ..

بعد آدم چیز بشنود ، بعد هم بیاید صدا بشنود ! همین میشود که دل آشوبه میگیرد ، جوش میزند ، حرص میخورد ، چاق میشود.. دقیقن همین است ... همین فاصله ی بزرگ چیز تا غیرچیز ..

به واقع ، اگر فرضیه ی تکامل آدم توی زندگیهای مختلف نباشد ، خدا نامردترینننننن زن دنیا میشود ،  یعنی اصلنن ، عدالت نیست ،  ! که تو چیز باشی و من ، انقدر ، ناچیز...