نگذاشتی تبت را بگیرم ، دوایت بدهم 

کف دستت را فشار ندادی به کف دستم که دستهایمان یکی شوند

که دمایمان مبادله شود ، که تبت پایین بیاید

حالت بد بود ، من دیدم ، تو ندیدی

در یک روز برفی ، که من میلرزیدم و تو گرمت بود 

لبهایت را نگذاشتی به لبهایم که تو سردت شود و من گرمم 

میبینی چه بیجا دریغ میکنیم ؟ چقدر بیجا ...

نگذاشتی دیگر

بعد ، در اوج کمبود ویتامین دی و ای و اف من

تریاک تزریقم کردی

آفتاب و پرتقالم نشدی

آنوقت من باید دلم تنگه پرتقال من گوش کنم

دستهایم را پس زدی ، لبهایم را پس زدی و چیزهای دیگر پیش کشیدی ، چیزهای دیگر ...

و من ، باید این دریغ بیجا را چطور حل میکردم ... ؟

پرسه زدم توی آدمهایی که از جنس تو نبودند

تو ناجنس و آنها جنس ؟ ... نسبیت من را کرد 

و شب شعر و داستان عشق شهریار : آمدی جانم به قربانت ولی .. حالا چرا ؟

من ، ناگهان ، توی خودم جمع میشوم

دستهایم یخ میکنند

یاد تو میفتم 

احساس بیوزنی میکنم

احساس میکنم دلم آش رشته میخواهد ، که رویش کشک بریزم ، آنقدر کشک بخورم و کشک بسابم و کشک بخورم

و بروم کشکم را بسابم

زندگی شاید همین است

سابیدن کشکی تا خود قبر !

زنگ میزنم به مامان و قصد سفر به ایران میگویم

هوس کشک کردم

هوس سادگی

میخواهم بروم پای قبر مادربزرگ

و تمام دلتنگی ها و بیماریهای داشته ام را گریه کنم

میخواهم بروم با دکتر ح ب حرف بزنم که ببینم دانشجوهای دکترای زمان بابا ، چه دغدغه هایی داشتند و چه عشقهایی و چه نوشته هایی و چه مستیهایی 

و چه احترامی ... و ما ؟ چه احترامی ....

داستانم هم بیمار شده ، جرش میدهم ، آدم نباید بیماری بدهد به خورد بقیه

حالا اگر خودش بیماری خورده که نباید بیماری بدهد به خورد بقیه

عقده ای بازی میشود

کسی هم نفهمد ، خودم میفهمم که

شعرهای بی معنی را هم جر میدهم

اینکه یک آدم در حال ریدن بگوید ساقیا ، می بده که خمارم من 

نمیشود بابا ، نمیشود !

کشک خونم باز کم شده

باز میآیم تجزیه و تحلیل کنم 

گوشه ی لبم را میگزم 

کشک خونم کم شده

داستانها را باید، دوبار ،نوشت

یکبار از زبان شخصیتهای معلوم و یکبار از زبان شخصیتهای مجهول

آنوقت ...

لبم را میگزم

این هوای لعنتی ....

گیر میدهم ها ، کشک خونم کم شده

وگرنه همه خوبند 

وگرنه همه حق دارند

...