يه نوع خاصي از احساس الان درگيرم كرده كه حس كردم حيفه اين حسم رو در اين لحظه ي مقدس ثبت نكنم!

نه كه خوشي زده باشه زير دلما ، اصلا! جريان رودخونه ي گذر روزها عين هميشه در حال روندگي و من هم در حال شنا با جمع زيادي از دوستان !

دلم يه چيزي ميخواد ، نميدونم شايد يه بپر بپر اساسي و پر معنا ! يا شايدم نميدونم اما حس ميكنم از يه چيزي پرمش، پر بودن غمگين مانند نيست ! نميدونم دقيقا چه جوري بايد خاليش كنم.

كاش هميشه همه ي حرفا گفته ميشدن ، ناگفته ها كم بود ، جراتامون خيلي بيشتر از اين بود، سرعت ناراحت شدنامون خيلي كمتر و درك و فهم و حافظمون هم بيشتر!

يه شعر قشنگ ميخوام.....

در اتاقی که به اندازه ی يک تنهاييست

دل من

که به اندازه ی يک عشق است

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود مينگرد ...

و نيز :

تو از طنين کاشی آبی تهی شدی و من چنان پرم که روی صدايم نماز ميخوانند ...

و نيز :

وای من ديوونه ی اين شعرم :

همه ميدانند

همه ميدانند

 که من و تو از آن روزنه ی سرد و عبوس

باغ را ديديم

و از آن شاخه ی بازيگر دور از دست سيب را چيديم

همه ميترسند

همه ميترسند ، اما من و تو

به چراغ و آب و آينه پيوستيم

و نترسيديم ...

همه ی اين شعرا مال فروغ عزيز بودن ، وای که چقدر اين احساسا که توشون چيزی غير از کشش جسمانی حرف اولو ميزنه مقدسن  و کامل و راستين...

پريروز اولين عروسی توی دوستام بود ، سيما ، وای که چقدرم ناز بود ، قربونش با آرزوی خوشبختی سرشار !

وای اين شعر فروغ خيلی عزيزه : اسمش هست : فتح باغ ، مطالعه شود حتما

و نيز اونجا که ميگه :

ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ره يافته ايم

ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم

در نگاه شرم آگين گلی گمنام

و بقا را در يک لحظه ی نامحدود

که دو خورشيد به هم خيره شدند ...

...

....

.....

و در پايان

آره ، از نوشته ی قبليم : فردا زندگی چقدر آسان نيست ....