اینجا ایران …

ملتی پاک…

با احساساتی راستین و عمیق …

اینجا ایران …

جامعه ای با عنوان مسلمان و مدعیان پاکترین دین جهان …

اینجا ایران …

ازدبستان : نماز بخوان ،روزه بگیر ، حجاب داشته باش …

گاهی فکر میکنم عجب بازیگران مزخرفی …

نه همه ... منظورم آن آدمهای دورویی هستند که ظاهرشان چیزیست و باطنشان چیز دیگر ... لعنتیها ...

5 بار در روز دلا و راست شدن ، در ماه رمضان با اسم علی زور زدن برای گریستن ، خود را زیر هزار تکه پارچه سیاه پنهان کردن … اصل چیست ؟ اینها کمکند فقط یا اصلند ؟اصل دلا شدن است ؟آفریده تا بگوید هر غلطی میخواهی بکن ، ولی دلا هم شو تا همه ی غلطهایت را نبینم؟ خدا کمبود عاطفه داشته که فقط از ما بازی بخواهد ؟ که بگوید تو را می آفرینم تا برای من ... داشته ؟؟؟ ... کاش از هر مفهومی سوء استفاده نمیشد ...  روحها را کاش میشد بویید ، لعنتی همش ظاهر است ، با عطر ، با لباس خوب ، با عمل روی هزار جای بدن ، میشود ظاهر خوب داشت … مطمئنم اگر روحها هم بو داشتند … همه خجالت میکشیدیم ، همه نه … اکثرمان …

باید نماز بخوانیم برای چه ؟

حجاب برای چه؟

روزه برای چه؟

مهمتر از اینها انسان بودن نیست یعنی؟

دروغ نگفتن ، صداقت داشتن ، و عدالت مهمتر نیست یعنی ؟

عدالت مهم نیست ؟

مهم نیست ؟

مهم نیست ؟

ما مسلمانیم یعنی ؟

دلم میخواهد چشمانم را ببندم و در آغوش باد بگریزم …

چه حلقه ایست… همه زنجیروار… از فقر میرسی به همه ی جنایتها و کثافتها و به بیماریها و به افسردگی و … و همه چیز به همه چیز ربط دارد …

و تو که از دور فقط یک ناظری هیچ کاری نمیتوانی بکنی … هیچکاری … فقط میبینی و میبینی … میگریی یا شاید لبخندی تلخ … و بزرگ میشوی و هیچکار نمیتوانی بکنی و نمیتوانی و نمیتوانی و کم کم خودت هم در این حلقه ی تلخ حل میشوی …

تو دوست داری متفاوت باشی اما … حقیقت چیز دیگریست … نه آنچه تو میخواهی …

باید باور کرد که اگر گرگ نباشی ، خورده خواهی شد …

و اگر اعتماد کنی ، خیانت خواهی دید …

و اگر راست بگویی ، تنها خواهی ماند …

باید همرنگ جماعت شد … شاید این تنها راه است …

در چشمان دقیق میشوی … جز خشم و آز و شهوت رنگی نیست …

خدای من … نه … اینجا سردخانه است … چرا سردمان نیست ؟ مرده ایم ؟

شاید مردگانی متحرکیم …آری ، گمانم همین است…

گذر زمان …

بهبود … پیشرفت …

افزایش فقر ؟ افزایش فحشا ؟ کشف بیماریهای جدید ؟ افزایش آمار ایدز ؟ افزایش افسردگی ؟ خودکشی ؟ پوچی ؟

اینها یعنی بهبود ؟؟؟؟؟ …

چقدر افسردگی زیاد شده است و خنده های زورکی و خنده های الکی …

شاید اگر زیادی بهش فکر کنم خودم هم افسرده شوم …  خدای من ؟؟؟

کاش بعضی چیزها معنی نداشت …

مرگ ، زلزله ، از دست دادن ،به هرحال ، هرچقدر هم سخت ،  تحمل پذیر است …

ولی کثافت کاریها چی؟؟ و به پستی تن دادنها ؟

دلم رفتن میخواد … دور شدن از این جماعت … کوتاه شاید… شاید همه جا آسمان همین رنگ است …

آره : همون اخوان عزیز : من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که میبینم بدآهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است ؟ …