یه شعری بود ته ِ سریال روزگار جوونی اونموقعها که مدرسه میرفتم

میگفت : مثل یک رنگین کمون هفت رنگ

سرگذشت زندگیمون رنگ رنگ

بعد میگفت یه جاییش که

همدلی از همزبونی بهتره

دیدی یه جاهایی ، آدم یه چیزایی رو میبینه یا میشنوه

خیلی بی هوا و خیلی یهویی

بعدش یه جاهایی اون صحنه ها یا شعرا یا حرفا یا روند اتفاقا میان تو مخ آدم ، لَم میدن

یه نظریه هایی هست که میگه

متافیزیک ، فیزیکیه که شناخته شده نیس

و احتمالات ، به دلیل این وجود دارن که هنوز خیلی چیزا ناشناختس

ولی درواقع هیچ چیز اتفاقی نیست

دقیقن هیچ چیزی

اینو شوهر دوستمم که دانشمند فیزیک کوآنتومه دیشب میگفت

یه کاناداییه که زده تو کار مولانا شناسی

بعد از 9 سال مطالعه ی فیزیک آکادمیک دانشگاهی

بعضی آدمای دوتایی خیلی جالبن

همه چیشون باهمه

ازدواجشون انگار با صلحه ، یه چیزی توشه که تو بقیه نیست

آدم متاهل کم ندیدم

ولی توشون فقط چندتایی بودن که برام تحسین برانگیز و نو بودن واقعن

و بینشون ، خیلی چیزای چسبنده وجود داشت انگار :

"همون آنکسی که نیمه ی من بود به درون من بازگشته بود" * ،

بودن 

انگار با هم واقعن بزرگ میشن ، به دور از پیچها و عادتها ، انگار همیشه یه چیز نویی دارن

و دیشب هر سه تایی به نوع شورانگیزی معتقد بودیم که هیچ چیزی اتفاقی نیست

دقیقن هیچ چیزی

 

*فروغ