اه ... چقدر سخت بود . هر کاری میکردم اون فاصله ی لعنتی کنار نمی رفت . خب .. آخه من اون فاصله هرو نمیخواستم . فکر می کردم ورداشتنش ، باید خیلی کار سختی باشه . لباس آهنیمو پوشیدم ، رفتم پیشش . گفتم : من دیگه نمی دونم ... این فاصله از جاش جم نمی خوره ، نمیخوامش ، می دونی باید چیکار کنم که بره ؟ گفت : آره ! اما وایسا ! همینجاس راه حلش ، چرا آهن تنت کردی ؟ گفتم : کو ؟ گفت : "در میان من و تو فاصله هاست ، گاه می اندیشم ، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری .. چقدر احمق بودما ...! یه لبخند این همه زور زدن داشت ؟ ...