برای بم ... یک سال گذشت چه زود ...

 

خاک ، آجر،خشت صد ساله ی خاک شده،شهری بدون سقف. شب، هوا ده درجه زیر صفر، آب نیست ،برق نیست. همانطور که پشت وانت نشسته ای تا شاید گوشه ای ناله ای بشنوی ، انگار باد ده هزار سوزن ریز به طرف صورتت پرت میکند. سوز بیداد میکند. در تاریکی چشم میگردانی،میگردانی، آنقدر به ظلمت چشم میدوزی که راستی راستی باورت میشود کوری. اما هرازگاهی گوشه ای، آتشی میبینی. چوب نخل است که دودش آدم را مسموم میکند. آنقدر یخ کرده ای که میگویی وانت کنار جاده نگه دارد و با گروه، پیاده به طرف آتش میروی. دو، سه نفر کنار آتش نشسته اند و یکی دراز کشیده. پتویی نبوده تا رویش بکشند. ناله ای نیست. آنقدر خون ازش رفته که نای ناله ندارد. میروی جلوتر ، جعبه ی کمکهای اولیه را میگذاری روی زمین. رانش خرد شده و دست کم یک لیتر خون ازش رفته. دستمال کهنه ای از جایی پیدا کرده اند و پایش را ناشیانه بسته اند. فکر میکنند میشود با دستمال کهنه ای بر شریان پاره ای مرهم بگذارند. نور نداری ، چراغ قوه نداری، هیچ نداری. وانت دور است و نور چراغش جایی را روشن نمیکند. سعی میکنی رگش را پیدا کنی. همان نور آتش است. به هر بدبختی رگش را پیدا میکنی، سرم را وصل میکنی. یک تکه چسب برمیداری و رویش مینویسی "قرمز" و گروهی سوار وانت میکنیدش و راهیش میکنید به فرودگاهی که برج مراقبت ندارد. گفته اند آدمها را به شش گروه تقسیم کنی." سفید" یعنی سالم است." سبز" یعنی همانجا سروپایی در بربیابون درمان میشه. " زرد" یعنی باید منتقل بشه اما خطر مرگ کمه. " قرمز" یعنی اگر به او نرسی خطر مرگ وجود داره. "آبی" یعنی اگر به او برسی هم میمیره و "سیاه" یعنی مرده.گفته اند "آبی" و "سیاه" را به حال خود رها کنید. به حال خود رهایشان کنید در شهری بدون سقف که درآن آدمها به شش گروه تقسیم میشوند. اما سرپرست گروه امداد انگار نمیداند یا اگر هم میداند به روی خودش نمی آورد که رنگ هفتمی هم در کار است که هنوز نامی ندارد.

تو از این رنگ هفتمی ،که آمده ای به این شهر بدون سقف، به این شهری که در آن وقت نیست مشرف به مرگی رو تسلا بدهی. رنگ هفتم تویی که دیگر هرگز خودت نخواهی بود. مرده ی زنده ای و زنده ی مرده. شش رنگ سفید و سبز و زرد و قرمز و آبی  سیاه را با هم بیامیز، رنگ تو میشودکه در آن نیمه ی شب، آواره ی ویرانه هایی به امید آنکه ناله ای بشنوی، که نوری نیست تا درمانده ای را ببینی، که اصلا دیگر نمیدانی درد چیست، زندگی یعنی چه، مرگ چیست یا درگاه قضا کجاست.

کم کم آفتاب طلوع میکند و هزاران نیزه ی زرینش را میپاشد به این شهر بدون سقف. و همانطور که نرم نرمک از افق بالا می آید، خانه ای را میبینی که سه دیوار و سقفش فرو ریخته، فقط یک دیوارش مانده و بر آن دیوار، ساعتی آویخته که زمان دقیق را نشان میدهد و میگوید تیک، تاک، تیک، تاک ... هرچه آفتاب بالاتر می آید صدای گریه ها هم بالاتر میگیرد. انگار در آن تاریکی و سرمای ده درجه زیر صفر شب، آدم درد سوگ را حس نمیکند. آفتاب باید بالا بیاید تا آدم زار بزند بر سر گور عظیمی که درآن همسر و دوبچه ی سه و چهار ساله ی آدم خفته. گوری که تا پریروز به آن میگفتند" خانه" . آدمها کم کم شروع میکنند با دست سنگ و کلوخ و آجر را کنار زدن، به امید یافتن ناله ای یا شاید دست کم جسدی، تا خانه شان نشود گور عزیزانشان، گور دلشان.

وانتی که تو را تا شهر رسانده رفته و دیگر وسیله ی نقلیه ای نداری . پیاده راه می افتی، کوچه به کوچه، محله به محله. دلت میخواهد پنبه بچپانی در گوشت تا نشنوی این سکوت را. آدمها روی سنگ و کلوخ نشسته اند، صورتشان سفید شده از سرما. اما گوشهایت باید باز باشد تا شاید ناله ای بشنوی. تو رنگ هفتمی که آرزویت شنیدن ناله ی بیماریست. پیرمرد سیه چرده ای که آن گوشه روی ویرانه ی خانه ای نشسته، جلیقه ی امداد را بر تنت میبیند و داد میزند: " خانوم تو رو خدا بیا اینجا". میروی جلو:" مجروح داری؟" نه، مجروح ندارد، پسرش زیر آوار است ،کجا؟ آنجا. صبح که آمده بیرون تا وضو بگیرد، پسرش آنجا خوابیده بوده و بعد زمین لرزیده و همانجا مانده. میگویی آوار برداری کار تو نیست، تو فقط  دنبال ناله ها میگردی. اگر ناله ای نیاید کاری نداری. میگوید میداند پسرش دارد آن زیر مینالد از درد، فقط صدایش بیرون نمی آید. روی آوار می ایستید ، هرکدام یک طرف، گوشتان را میچسبانید به زمین. صدایی نیست ،فریادی نیست ... میخواهید آوارها را کنار بزنید. نگاهت می افتد به آنچه از دیوارها مانده. سقف خشتی و ضربی خانه دست کم یک متر ضخامت دارد، دیوار هم دست کم یک و نیم متر ضخامت دارد. این خانه دست کم هشتاد سالش است. چند تن خشت ریخته روی سر پسراین پیرمردی که صبح آمده تا وضو بگیرد؟ خشتهای قدیمی که ریخته اند، خاک شده اند ، از هم پاشیده اند و لای خشتهای سالم و کلوخها را پر کرده اند، مبادا هوایی رد شود و بگذارد این پسرک آن زیر نفس بکشد. سعی میکنید خشتها و خاکها را کنار بزنید. گروه امداد دیگری از دور رد میشود ، یکی از بچه های گروه میرود و آنها را می اورد. نه، گروه امداد نیستند... داوطلبند. آمده اند آواربرداری کنند. خانه ی بدون سقف پیرمردی را که صبح میخواسته وضو بگیرد و پسرش خواب بوده را میسپرید به آنها و راه می افتید به امید شنیدن صدای ناله.

تو که اهل رنگ هفتمی و برچسب این رنگ بی نام تا آخر عمر بر پیشانی ات میماند راه می افتی. این چه بلایی است که در ان کشته ها از مجروح ها بیشترند؟

آفتاب بالا آمده، از خوابگاه دختران دانشجو برمیگردی. همه مرده اند زیر آوار. میگویند در محله ی پشت ارگ قدیم بم، محله ی فقیرنشین شهر، مجروح زیاد است. راه می افتی. زانویت دیگر تاب ندارد. ارگ بم را از دور میبینی. با دیوارهای فرو ریخته، انگار زار میزند بر تمدنی که هزاران سال تاب آورد و اینک ... زخمی،زخمی، زخمی، آمبولانس، انتقال، زرد، قرمز،سیاه،هرج و مرج مطلق، گاهی شیونی، گاهی سکوت. مریضها اغلب به فرودگاه منتقل شده اند. دیگر صدای ناله ی زخمی نمی اید. میگویند زیر آوار مانده ها دیگر بختی برای زنده ماندن ندارند. در خرابه ای میروی. صدایی می آید . مثل صدای سگی است که خودش را برای صاحبش لوس مسکند. به طرف صدا میروی که از زیر سنگی می آید. سنگ را بلند میکنی و کنار میزنی. کله ی زن جوانی است. تا گردن در خاک و خشت فرو رفته و مینالد. کمک خبر میکنی. درش می اورید. حامله است. زنده است. شوهر و برادرش هنوز آن زیرند. میداند مرده اند. اما نای شیون هم ندارد. آن بچه در شکم این مادر چه سرنوشتی دارد که پیش از قدم گذاشتن به این دنیا، پا به گروه هفتم گذاشته، از دنیای مرگ برگشته ...

حالا که در چند ثانیه ... باید به راحتی شاید پذیرفت حضور محکم مرگ را در کنار خویش، اما زندگی کرد ...