باز هم ... خندیدی ؟ یا شایدم عاشق شدی و دلت لرزید ؟ یا شایدم انقدر کسالت آور و مسخره شده که خوابت گرفته ، خمیازه بود ؟ ...

پارسالم همین حوالی بود که این حال بهت دست داد . یادت میاد ؟ مگه میشه فراموش کرد ... و چند ماه بعد باز هم ...

 خب ، هر چی اون عدد کذایی سن میره بالاتر ، انگار گناها از کوچیکو بزرگ ، از یه ناراحت کردن ساده بگیر برو بالا ، زیاد میشه که اصلا انگار جزء پروسه ی عادی زندگی میشه ،  خب تو هم که از ماها کلی سنت بیشتره ، تو هم از جنس آدمایی که بعضی وقتا فقط خودتو ببینی و خودت ؟ ...

لحظه و ...

ندیدی آدمایی رو که حس دارن ؟ پرنده هایی که لونه دارن ...

دلت نسوخت واسه اون مادری که دورش فقط جسد موند و جسد ... هیچ... دیگه نه حتی عکسی ، نه خونه ای ، نه یادگاری ای ، نه هیچ دلخوشکنکی ... ببینم میدونی تنهایی چیه ؟ ...

اگه خنده بود ، کاش حداقل اونقدر بلند میخندیدی تا همه چیو و همه رو تو صدات غرق میکردی .

اگه صدای تاپ تاپ قلبت بود ، اگه حس قشنگ عشق اومده بود سراغت ، کاش یه کم خودتو کنترل میکردی تا واسه ی حس خودت نباشه این ، فاجعه ؟ ... نمیدونم ...

اگه هم خسته شده بودی ، خب ، میخوابیدی ، دهنتو چرا وا کردی ؟ ...

دفعه ی بعد ، یه نگاهی هم این بالا بنداز ، ببین ... باشه ؟ ...