ندای عزیزم ، من ، خاک سردت را به یاد دارم ، کنار قبر مادربزرگ ، پارسال ، یک ماه بعد ، در آغوش کشیدم

و پیارسال ، دو روز دیگر ، در حیاط خانه ی لیلا اینها  ، سوار تاب ، به قرص کامل ماه خیره مانده بودیم و آتش ، میسوخت

امسال ، امروز ، فردا ، پس فردا ، تو را زندگی میکنم 

 در تمام شادی ها و رقصهایم ، تویی و به سلامتی توست اگر ، چیزی ، مینوشم

تو را زندگی میکنم ، در تمام لبخندهایم و تمام عشق بازی خورشید با پوست تنم ، در تمام کتابهایی که میخوانم ، در کنار آقای نویسنده ، در جلسات فلسفه ، در همه چیزهایی که دوست داشتی

من ، امروز ، تو را زندگی میکنم ، این است که میخندم بیشتر از همیشه ، امروز ، فردا ، پس فردا

"سفر تن را تا خاک تماشا کردی

سفر جان را از خاک به افلاک ببین

گر مرا میجویی

سبزه ها را دریاب ، با درختان بنشین

" *

پیارسال نیست ، پارسال نیست ... من ، امروز ، فردا ، پس فردا ، تو را ... زندگی میکنم . زندگی میکنم ، تو را .

 

* فریدون مشیری