توی جمع نشسته ایم و بلند ، میپرسد : شما با هم دوستید ؟ جا میخورم ، قبلن یکبار دیدمش ، این سوال ، سوال ِ غیر جمعی هم نیست چه برسد به جمع . جوابش را با خنده و اینها سعی میکنم بدهم ، جسته و گریخته . میگذرد .

بنگ بنگ دنگ .

چند ماه میگذرد . توی یک جمع دیگر نشسته ام و اینبار ، هیچ سوالی نمیپرسد . ناخودآگاه ، توی آشپزخانه موردی که دارد حرف میزند را میشنوم . راستش را بگویم ناخودآگاه نیست ، گوشهایم را تیز میکنم که بشنوم چه میگوید . جا نمیخورم . میروم توی بالکن ، باد سرد میآید : من را با این آدمها چه کار ؟ لحن حرف زدنش ، شل است ، مثل کش ِ وارفته ی شلوار .

دینگ دیریم دیدیم ، سکوت ، دام دادام .

چند وقت میگذرد .  آقای منتقد ، عینکش را میدهد بالا ، میگوید نه ، این تو نیستی . این نثر تو نیست . چقدر تلخ جوان ؟ میگویم یکروز ، در کنار یک آدم خیلی خیلی معمولی ، یک تز جدی مطرح شد که من را وادار به نوشتن کرد : آدمی که توی جمع ، بیهوا میزند زیر سوال ، آدم جالبی نیست . من تاحالا شخصیت پردازی تلخ نکرده بودم . حالا ، میخواهم بکنم .

قیوس قیوس .

چند روز میگذرد . بی آرایش میبینمش بلاخره ، توی خیابان . شخصیت میمیرد . داستان ، نصفه میماند . از خط چهارم به بعد ، دیگر شخصیتی ندارد . شخصیت ، باید حداقل ، یک ویژگی خاص داشته باشد آنطور که آقا منتقد میگفت . سوال ، رنگ میبازد . شخصیت ، میمیرد . کاش ، زودتر ، بی آرایش ، دیده بودمش .

توپس توپس 

همینست جوان ، این یکی را ادامه بده . یادت نرود که داستانهای خوب ، داستانهاییند که شخصیتهایشان چندین ویژگی غیر عام دارد . شخصیت باید خاص باشد که توصیفش خاص بشود وگرنه ، خمیازه ... خوب ، ببین . خوب ، حس کن . خوب ، فکر کن . خوب ، بنویس . با شخصیتهایت ، زندگی کن . حتتا ، تلخهایشان را طوری انتخاب کن که بشود ، حداقل چند ساعت ، زندگیشان کنی ، یعنی ، فرض کنی ، میتوانی زندگیشان کنی .