روزگار قدیم ... که زندگیم خلاصه میشد تو مهدکودک ، تو سوپای خوشمزه ی مامان که زمستونا برام حکم غذای بهشتی رو داشت ، که عصرا با بچه های محله اون همه بازی ... اوه عجب کیفی بود . که بازی قارچ خور میکرو خوراک ظهرای من و برادرم بود ... که اوج شکوهم این بود که دست بابامو بگیرمو داد بزنم و بکشمش همراه خودم : بابا ببین ، اون آقاهه ملاس ، شکلات ، عروسکم، نازی ، که وقتی اون همسایه ی بدجنس پارش کرد و دیگه نمیشد درست بشه تو باغچه خاکش کردم و هرروز عصر میرفتم پیشش و یه تیکه از خوراکیمو مینداختم کنارش ... شعرامون میشد : آقا پلیسه زرنگه ...  یادش زنده شده امشب چرا !

امروز ... من همونم . هنوزم عاشق سوپای مامانم هستم ، اما دیگه مهدکودک نمیرم ، به جاش میرم دانشگاه : به به خانوم مهندس ...دلت خوشه ها . برو بابا ... آره دانشگاهی که ... لذتاش لوسن ، میدونیم ، به روی خودمون نمیاریم ، امید بستیم ... شاملو : چه امیدی ، چه امید ، به خدا حیف امید... مربیای مهدکودکم بزرگ شدن ، تبدیل شدن به عزیزانی عزیز در دانشگاه ... . باید افتخار کرد دیگه ، نه ؟ و بچه های مهد هم بزرگ شدن ، اونم چه بزرگایی ... ماشالله ... دیگه هم نمیشه برم بازی با بچه های محله ، تو این محله انگار همه از ناف آسمون افتادن ، من هنوز همسایه ی واحد ۴ رو بعد این همه سال حتی ندیدم! دیگه عروسک بازی ... گرچه من هنوزم عروسکامو دوس دارم ، چون همیشه یه رو دارن ، چون حرفاشون خاله زنک بازی نمیشه ، چون دروغ بلد نیستن ، فقط بعضی وقتا ... خیلی ساکتن ... آقا پلیسا هم همشون اون نیستن ... اون شعرا ... دروغن ؟ ... : خانوم چرا اینجا وایسادی ؟ - منتظرم .+بزن بریم .ـبله؟؟؟؟؟؟- خب  جای ممنوع وایسادی دیگه ، میخوای بریم پارکینگ یا راه میای ؟ ... من ؟ راه بیام ؟ چه جوری ؟با پول ... وسوسم میکنی ... را بیام ؟ ... باشه ... راه میام ...کاش هیچوقت باج نمیخواستی ... کاش اون شعر میموند ... کاش همه چی با پول نبود ... همه چی خریدنیه ؟ کاش اون فیلم نبود ... نمیگم کاش نمیدیدما ... کاش اصلا ریشش نبود ... کاش خیلی چیزا نبود . نه؟

 ...یه خونواده ، چند تا دوست ... همینا واسه دلخوشی لازمن ؟ آره ، لازمن اما انگار کافی نیستن ... پس چرا من چیزای دیگه میخوام ؟ نه ... اینا قانعم نمیکنن ... چیزای دیگه هم ... نیس ... میگردم ... بی خستگی ... اما نیس . باورم داره میشه ... اون عکسرو تو کتاب شیمی سوم دبیرستان ... یکی بود هی چاه میکرد ، یکی دیگه از اونور پرش میکرد ... یاد فیلم خانه ای از شن و مه میفتم ... چقدر اونروز حس وطن ... ول کنم ... همینه ...  اینجا چقدر انگیزه هام دور شدن ...انگیزه هام دورن ... میدونم که باید رویاهارو بیارم رو زمین ...

باید ره توشه بردارم ...