خب ... خیلی دوست داشتم که گریه کنم ... میدونی ... آخه فکر می کردم اشکام یه وسیله ی قوین واسه ی اینکه تو بشی مال من ... نمیدونم چرا انقدر میخواستمت ... ولی فکر کنم چون فکر می کردم که وقتی مال من شدی ، همه ی غمای دنیا واسم نابود میشن . من غما رو دوست نداشتم . ولی لعنتیا زیاد بودن . اذیتم می کردن . اونم خیلی . حتی بعضی وقتا مجبورم می کردن تا دور همه ی خوبیا ، دور همه ی شادیا ، دور همه ی آدما رو خط بکشم ... خب ... جواب داد ... تو مال من شدی ... پیشم موندی ... ولی یه روز ... همه از هم جدا میشن ، مگه نه ؟ گفتی همیشه پیشم میمونی ... اما رفتی ... نه که خودت بخوای ... یکی دیگه خواستش ... اونی که بهش میگیم خدا ... خب ... میخواستم برای رفتنت گریه کنم ... ولی حیف ... اشکی نمونده بود ...میدونی ... همه ی اشکامو برا به دست آوردنت ریخته بودم ... اون موقع فکر کردم که چه قشنگ گفته : " چه تنگنای سختی است ! یک انسان یا باید بماند یا برود و این هر دو ، اکنون از معنی برایم تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست . " اما بعضی وقتا که شادم ، یا از زندگی راضیم ، انگار میتونم یه جور دیگه ام فکر کنم ... شاید باید معتقد شد که زندگی آدما ادامه داره ... این دنیا فقط یه قسمته کوچولوشه ... شاید باید معتقد شد که خیلی از آدما تو خیلی دنیاها با همن ... نمیدونم ... شایدم اینجوری نیس ... اما کی میدونه ... شایدم هست ... حداقل اینجوری آدما خیلی برام با معنی ترن . بیشتر میتونم دوسشون داشته باشم ... اما میدونی بیشتر از همه چرا دوس دارم اینجوری فکر کنم ؟ آخه اینطوری اشکام در میان ... چون فکر میکنم دوباره یه وسیله ی قوین واسنکه به دستت بیارم یه جای دیگه ... که خیلی قشنگتر از اینجاس ...