یک لحظه هایی هست ، که آدم خیلی بکر است ، که خیلی خودش است . که حتا آسمان ابری هم که باشد ، که هر ساعتی از شبانه روز هم که باشد ، که حتا هم روز چیز باشد و همزمان هم برف بیاید ، حتتا اتاقش نامنظم هم که باشد ، حتتا کل روزش هم که دروغ باران باشد ، کثیف هم که باشد، آدم خودش میشود . فقط یک لحظه هایی هست ، که آدم لعنتی دقیقن خودش میشود ، خودش را حرف میزند ، مغزش را بی سانسور ، چراغانی میکند ، عرضه میکند به هرکسی که دورش هست ، یا مینویسد برای هرکسی که دورش نیست ، ولی هست و خیلی ، بها نمیدهد که از دل برود هر آنکه از دیده برفت و راحت مینشیند ، و فکر میکند به هرررررررررررررر آنچه که دوست دارد و هرلحظه ای که دوست دارد و هرکسی که دوست دارد و دقیقن هرلحظه ای که دوست دارد را کش میدهد ، مرور میکند و به هیچکس نمیگوید .  زمان را میرقصاند ، به همان شکلی که دوست دارد ، یا با زمان میرقصد ، به همان فرم کهع بلد است یا دوست دارد . زمان را سه بعدی میکند ، عمق میدهد . یک لحظه هایی هست ، که سیاست نیست ، که دقیقن جز خود آدم هیچچیزی نیست ، هیچ وزنه ای نیست ، هیجچ وزنی هم نیست ... یک لحظه هایی هست که زمان انتزاعی میشود ، دقیقن انتزاعی میشود ، و مثلن فاصله ی دوازده شب تا دوی صبح ، در چند ثانیه طی میشود ، یا یک بوسه ی یک دقیقه ای به اندازه ی کل شب کش می آید .یک ساعتهایی هست ، که زمان کش می آید ، که آدم خودش است ، دربست خودش است ، خیلی خوب است . خیلییییی خوب است

، یک لحظه هایی هست که آدم به خیام نزدیک میشود ، یا خیام به آدم 

یا هر دو به آن حقیقت لامصصبی که اندر خمشیم 

.

یک لحظه هایی هست که خوب است ، که خیلی خوب است ، که خیلیییییییییییییی خوب است

.