قلمومو برمیدارم، با آبرنگمو با تخته شاسی با همون مقواهای ۲۸ میلیمتری ... میخوام لحظمو تبدیل کنم به رنگ ، به شکلایی که عین نقاشیای همیشگیم نیستن ، دلم میخواد مقوامو پر کنم از رنگای صورتی ، قرمز ، زرد ، نارنجی ، آبی ، سبز ، با اون شکلای مبهمی که تو ذهنمن ، با همون خونه ها و آدما و چشمایی که فرق دارن ، بعدشم یه قاب  واسه ی دورش ، میخوام بزنمش به دیوار اتاقمو تایه روزی  هدیش بدم ...

و میخوام اون سرنات شوبرت رو دهها بار بزنم ،  هیچوقت از زدنش و شنیدنش خسته نشدم و نمیدونم چرا خسته نمیشم ... اصلا میخوام اونقدر بلند بزنمو باهاش اون نتا رو از ته گلوم داد بزنم ، می ، لا ، دو ... اصلا میخوام آواز بخونم ، آروم ، تند ، بلند ، بلند ...

و اون جعبه ی خوشمزه ی شکلاتو بردارم و از خوشمزگیش خودمو سیر کنم ...

لحظمو تبدیل کنم به احساساتی که دیگه واسه دیدن سبزیش نمیخوام از عینک شیشه سبز استفاده کنم ...

پرم از فکر که کلمه ها انگار یاریم نمیکنن ...