نتونستم بفهمم که چه جوری اون قصه ها که بعضی آدما میرن اون بالا و بعد هرجملش تموم بدنشون مثلا از زور گریه تکون میخوره منو هیچوقت گریه ننداخت . نتونستم بفهمم که بعضیا چه جوری میتونن انقدر قشنگ جزئیات چندهزار سال پیش رو به یاد بیارن . نتونستم بفهمم این همه آدمی که میرن پای حرفای اونی میشینن که هر چند ثانیه صدای گریش بلند میشه و تکون چند ریشتری میده به خودش که یعنی مثلا گریم خیلی عمیقه واقعا واسه ی چی گریه میکنن . تا اون با صدای سوزناک از تشنگی یاران میگفت یا از اون زجرای صحرای کربلا ، صدای زجه ها اوج میگرفت ، اما من نفهمیدم که اون گریه ها واسه مشکلای خودشونه که به یه اسم دیگه ...

بوی اسفند میاد ، با صدای طبل و سنج که قبلانا انقدر دوس داشتم میرفتم میزدم که  یه حس خاصیه اما هیچوقت نتونستم دختر بودم خب ، صدای بع بع گوسفندا میومد که قطع شد و کوچه خونی شده ، حالا بوی خورشت قیمه میاد ...

دوس دارم کنار اون خونه وایسم و نگاه کنم آدمای نه گدایی رو که با چه هول و ولعی با چند تا قابلمه تو یه دست از خونه ها میان بیرونو همو هول میدن ، مگه همین یه ساعت پیش نبود که واسه تشنگی یاران اونقدر  ... خورشت قیمه چه قابل ...

شباشو اما دوس دارم ، یه حس همبستگی که خیلی وقته حس میکنم تو هممون گم شده انگار برمیگرده و چند شبی همراهمونه ، میرم بیرون و نگاه میکنم ، دود اسفند همه جارو گرفته و سایه ی اون زنجیر زنا و نوحه خونا رو دیوار ، عین یه شبح غول پیکر... ، گریم میگیره ، موقعی که صدای زنجیرا اوج میگیره و بلند میشه ، صدای اون نوحه خون نمیدونم منو یاد چی میندازه اما دوس ندارم که قطع بشه ، یه حس مشترکه که دارم تو خیلیا میبینم ، دوس ندارم تموم بشه ...

اما ...

صدای بع بع گوسفندا قطع شده و حالا بوی خورشت قیمه میاد ...