چند بار شنیدمش . اینور آنور . بعدترش شد چندین بار . یکی از دوست داشتنیهایم شده بود که بروم ببینمش و تن ناکوک صدایم را ول بدهم در فضای موسیقیش . دنبالش نبودم ولی . میدانستم کار حالاها نیست . کنسرت رفتن برنامه ریزی میخواهد . آن هم جای دیگر دنیا ! تیر ماه بود . با بچه ها جمع بودیم . تا صبح شنیدیمش . بعد نوشتمش:

http://shabedeltangi.persianblog.ir/post/596

بعد رفتم سفر یکجای دور . همان شب که رسیدم برنامه داشت ! دنیای پدرسگ کوچک . سرکارمان گذاشتی با این نسبیت اندازه ات . با هم خواندیم . کنار مدیترانه ی آبی زیر نور ماه کامل و ستاره های پرپشت آسمان رقصیدیم : این سودا چه خوش است ... در سرم از عشقت ... و باز خواندیم . چه فضایی بود . هوا رقیق بود . آدمها شاد بودند . روی زمین با هم پرواز میکردیم .  بعدترش در شهر گشت زدیم با بهرام و خندیدیم . باورم نمیشد  انقدر الکی الکی و بی تلاش و هل هل زدن دوست داشتنیهایم برآورده شوند . این اتفاقهای کوچک گاهی برایم انقدر خوشحالیهای بزرگ میآورند که دلم میخواهد به دنیا بگویم واینستا که عمرن اصلن پیاده نمیشم .

................

قانون نسبیت انیشتین میرود زیر سوال . بعد استاد فیزیک مدرن هم که آخر حرفهایش مولانا میخواند . خوب است فیزیک نخواندم که روانی میشدم . نسبتن بی جنبه ام ! یا شاید خامی جوانیست این بی جنبگیها . آقای طاهری را  توی زندان میکنند و دنبال سر کلاف گم شده میگردند . ما در هم وول میخوریم . با آتییستهایی آشنا میشوم که انقدر عارفند که تا مرز جنون میروم .  راز دنیا را توی هیچ مذهبی ننوشته اند . علم هم که جغلگی نسبیش را صدها بار ثابت کرده . آقای طاهری آزاد میشود به زودی  ... اسب زمان میتازد ... بقیه را نیمدانم اما آقای طاهری رازدان خوبیست . آخر هفته هوا عالیست ... رقص و طبیعت میطلبد . سفر مواد خوبیست . آدم را ... میسازد !