یک ظهر تابستانیست . وقت مرده ی 1 تا 4 بعد ازظهر . هوس سینما کرده ام . به ساعتم دو فیلم میخورد : 1 تا 2 و نیم زندگی با چشمان بسته و 2ونیم تا چهار ورود آقایان ممنوع . از رسول صدرعاملی دو فیلم من ترانه پانزده سال دارم و  دختری با کفشهای کتانی را دیدم . پوستر فیلم عالیست : حامد بهداد و ترانه علیدوستی با دستهای باز روی دو دوچرخه کنار هم با لبخندی بر لب و چشمانی بسته. پوستر را توی شهر دیده ام . عالیست . وارد سالن میشویم . پدیده های تلخ اجتماعی همیشگی : دختر سرکش ، در و همسایه ی فضول ، بابای گیر ، یک کلاغ چهارصد کلاغ در و همسایه . حامد خارج درس میخواند . مثل من . ترانه تهران درس میخواند . مثل من در قبل .  بعد همه اش تلخ است . همه اش دعواست . شوهریست که زن دارد . بعد صیغه هم دارد . بعد صیغه اش بچه دار میشود . بچه اش میمیرد . شوهرش نمیگوید بچه مرده . صیغه را میفرستد پی نخود سیاه . ترانه حقوق میخواند . در یک دفتر حقوقی مشغول به کار میشود .  کمک این زن است . شبها دیر میآید . همسایه ها میگویند فاحشه است . ترانه به تخمدانش هم نیست . کار میکند . سر و کله میزند با مردها . دفاع میکند از زنها . بابا از حرفهای مردم به ستوه میآید . نمیدانم چرا نشان نمیدهد که عین آدم بخواهد با دختر حرف بزند . مامان ترانه بیماری قلبی میگیرد . یک شب بابای ترانه تصمیم میگیرد دخترش را با چاقو بکشد ! ( یاد صفحه حوادث روزنامه ای میافتم سه سال پیش که خبر کشته شدن دختری توسط پدرش با چاقو را چنان به تفسیر نوشته بود که تا دوروز کوفت هم از گلویم پایین نمیرفت . جرم دختر فرار با صیغه اش بود ، با عشقش مثلن ) . دقیقن همان شب قرصهای مادر تمام میشود . ترانه نسخه را برمیدارد و میزند بیرون . سوار یک ماشین میشود ( خیلی دیروقت است ، آژانس نیست در کار ) . راننده ماشین دیوث از آب درمیآید و میخواهد با ترانه معامله کند  . ترانه نمیخواهد . دعوا میشود . از ماشین شوت میشود ترانه بیرون . بعد بیمارستان . حالا "دقیقن" همان شب هم حامد بعد ار چندین سال به صورت سوپرایز کنون از خارج برمیگردد . خلاصه ... کللی درگیری و قهر و اینها و کرسی شعرهای همسایه ها و اینها ( این قسمت فیلم حدودن نیم ساعت آرام پیش میرود . حامد در جستجو است که آیا حرفهای همسایه ها درست است یا نه و آخر میفهمد درست نیست ) . دقیقن در این نقطه ی فیلم حامد لبخندی میزند ، من هم نیشم باز میشود . دقیقن در این نقطه ی فیلم که  حامد لبخند میزند ، حامد در کوچه هم راه میرود . سر نبش کوچه " یکهو" یک ماشین اول و دقیقن بعدش یک موتوری یا اول یک موتوری و دقیقن بعدش یک ماشین ( دقیق یادم نیست ) به حامد میزنند . بعد حیاط خانه را نشان میدهد . صحنه ی تصادف " فجیع" است  . پدر و مادر و ترانه نشسته اند گریه میکنند . پدر به ترانه میگوید : بابا پاشو برو جلوی مهمانها . چراغهای سینما روشن میشود . توی زندگیم هرگز به یاد ندارم برای هیچ فیلمی "عر " زده باشم . اما این صحنه ی تصادف آخری انقدر تاثیر گذار بود که اشکهایم بند نمیآمد . فیلم تمام شد . اشک و فین را پاک کردم از خجالت مامان . ساعت 2 و نیم بود . این فیلم همه اش غم بود ...  غمگین . . . خیلی غمگین . . . خیلی خیلی غمگین . . . برای من پیام فیلم از پوستر فیلم درآمد : برای شاد بودن باید چشمها را بست . وارد سالن دو میشوم . نگهبان سالن عین سگ بولداگ است . یکجوری با خشم چراغ قوه میاندازد جلوی پایم که انگار ارث بابایش را لمبانده ام . فیلم بامزه ایست . عطاران دوست داشتنی حداقل میخنداند . توی راه برگشت به چهره ها نگاه میکنم . دقیق . خیلی دقیق . خنده کم است ... خیلی خیلی کم است ... شهر ، شلوغ است ... زیر پوست این شهر ولی ، چیزیست که حالم را تلخ میکند .

 

اینجاشو دوست داشم که گفت  : اسم تو رو گذاشتن پرستو ، من در به در شدم .