امشب دلم هوایت را کرده مادربزرگ ...  هوای همون سادگی که همیشه تو خونت بود ، اصلا جزو ذات خونت بود ، جزو ذات ، مثل پیچیدگی که همیشه جزو ذات سیستمهاست ... داشتم میگفتم مادربزرگ ...  دلم هوایت را کرده ، نمیخواهم فرار کنم از چیزی ، فقط یه کم استراحت میخوام، فقط 2 ، 3 روزی میخوام قاطی اون زندگی راحتت بشم ، بعدش میرم ... شبها رختخوابمونو رو زمین پهن میکنیم ، تنگ آب خنک رو بالای سرمون میذاری و من از پنجره ی بزرگ اتاقت ستاره ها رو نگاه میکنم و تو قصه ی ماه پیشونی رو برام میگویی ، جیرجیرکهای حیاطت جیرجیر کنند و من اینجوری به خواب  میروم ...

دلم صدای قل قل سماورت را میخواهد ، تا چندروزی بی هیچ دغدغه ای از خواب بیدارم کند ، تو برام تو اون استکان نلبکیهای خوشگلت چای بریزی و با تو لذیذترین صبحانه ها را بخورم ... عصرها حیاطت را آب و جارو کنی ، و بنشینی و برایم حرف بزنی ، میخواهم محو صورتت شوم ، لبخند همیشگی ات که برایم یادآوری کنه هیچ چیز رو سخت نگیرم و چین و چروکهات که برام یادآوری کنند زمان فقط یکبار میگذرد و چقدر زود میگذرد ...

مادربزرگم ، میخواهم چندروزی از این حرفها و قصه ها و ادا اطوارها ول بشم ...

 در خانه ات را به رویم باز کن ... خیلی میخواهمت ...