این آقای بارگاس یوسا نویسنده ی پرویی موردعلاقه ایه .. . مخصوصن این رمان قصه گوش  برنده ی نوبل ادبیات 2010که از هفته ی پیش شروعش کردم علاوه بر عالی ایه قصش باعث شد لیست سفرهای در پیش روم رو پس و پیش کنم . اما بهتر از اون ...

این ماسکاریتا شخصیت گوگول داستان که خیلی دوستش دارم یه لکه ی گنده ی ماه گرفتگی داره رو صورتش که خیلی مثل اینکه همه بهش گفتن چقدر ضایعست . من تا حالا آدم با لکه ی انقدر بزرگ ماه گرفتگی به چشم خودم ندیده بودم . دیروز رفته بودم تو  مغازه ی کارت پستال فروشی و دیدم یکی از کارمندا یه لکه داره به پهنای نصف صورتش . یه ور صورتشم جلوتر از اونورش بود . من یهو وایسادم . خیلی ناخواسته نگاهش کردم چند ثانیه . میخواستم ببینم ماسکاریتاست یا نه . ولی آقاهه پرویی نبود . شایدم اگه بیشتر دقت میکردم پرویی بود . نصف صورتش جلوتر بود و چشماش بادومی . همین ابهام باعث شد نگاهمو ادامه بدم .  اونم جواب این نگاه احمقانه ی منو باچشم غره نداد . با یه لبخند خیلی ملیح بهم گفت : کن آی هلپ یو ؟ ... آقاهه ...  ماسکاریتا بود .