قصه ها واقعیت میشوند ، واقعیتها قصه میشوند و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ که میگوید هیچ چیز غیرممکن نیست ...

سوال سختی نپرسیدی ،  چیز جدیدی نبود وقتی پرسیدی فکر کردی که آدمی که داره سیگار رو با لبش حس میکنه چطوری چند لحظه بعد اونو میندازه زیر پاش و له میکنه ؟به سیگار  فکر نکرده بودم ، اما همین کارو آدم با آدم دیده بودم ، آدم که ارزشش از سیگار بیشتره ، یا نه ؟... 

شروع عشقت را دیدم ، اون موقعا ۱۳ ، ۱۴ سالم بیشتر نبود ، اما یه چیزاییرو خوب یادم مونده ، تو عاشق شده بودی ، هروقت بهت میگفتم قرمز میشدی ، چرا از عشق میترسیم ؟ ... لحظه ها میگذشتند و ماندین و ماندین تا ... یادم هست ، چهار سال پیش عروسیت بود ... و چقدر اون روز خوشگل شده بودی و چقدر اون روز رقصیدیم و چقدر اون روز همه خوشحال بودند ، موقعی که داشتن رو سرتون قند میسابیدن ، چشای هردوتون برق میزد ، همون برقی که پائولو کوئیلو تو همه ی کتاباش روش تاکید میکنه ، یواشکی اون برقو دیدم ...

... حالا چهار سال دیگه هم گذشته ، تو دیگه خوشحال نیستی ، مامانتم خیلی پیر شده ، تو هم خیلی لاغر شدی ، اون خوشحاله ؟ ...

قرآن گفت که اول هممون یه قطره آب بی ارزش بودیم ، تو اونو تبدیل کردی به جنین ، تو از خودت تو اون تزریق کردی ، تو درد کشیدی ، تو رژیم مخصوص داشتی ، تو استراحتات طولانی بود ، تو حالت به هم میخورد ، شیکم تورو پاره کردن ، بعد هم شیکم تورو کوک زدن ، تو شیره ی جونتو دادی به اون نوزاد ، تو اونو بزرگ کردی ، تو درد کشیدی ، تو مادر ...

حالا هم حق تو بود ، نه ؟ پدرش حق طلاق داشت ، تو نه ، همون پدری که هیچ دردی نکشید ، همون پدری که استفراغ نکرد ،همون پدری که رژیم مخصوص نداشت ، همون پدری که نفهمید پاره شدن شیکم چیه ، همون پدری که اصلا شیره ی جون نداشت ... قانون وضع شد ، بر پایه ی همون عدالت علی بود که از دبستان تعریفشو میکردن ؟ عدالت علی این بود ؟ ... تو درد کشیدی اما قانون پدر رو میدید ؟ نه ، قانون اصلا میدید ؟ ...

و تو رو دیدم که چی کشیدی ، خیلی سنگین بود ، خیلی ... این همونی بود که واسه داشتنت میمرد ؟ حالا چرا اینجوری حرف میزد ... چهار سال زندگی ، روز و شب ، شب و روز ... این چرا اینجوری شده بود ؟ تو ... واژه پیدا نمیکنم ...

آدما تو زندگیشون سختی میکشن ، اما بعضی چیزا ... سختی نیس ، یه چیز دیگس ... من که هنوزم میگم زده به سرش ... باز هم واژه پیدا نمیکنم ...

قانون وضع شد و همه چیزو به اون داد ... زور ، بازو ، هرکی هیکلش گنده تر بهتر ، هرکی ریش و سیبیل داشت بهتر ، هرکی صداش کلفت تر بود ، هرکی دستش بزن تر بود بهتر ، هر کی تونست بلندتر عر بزنه بهتر ، هرکی تونست محکمتر بزنه بهتر ، هرکی بیشتر فحش بلد بود بهتر ، هرکی قلبش سنگتر بود بهتر ، هرکی گریه بلد نبود بهتر  ؟ ... عدالت علی هم این شکلی بود ؟ ...

قانون وضع شد ... اونجا که بحث مجازات شد سیبیل دار و سیبیل ندار یکی شدن ، نه ... گاهی سیبیل نداره مجازاتش سخت تر میشد ...

 یکی به من بگه اونی که شبای ماه رمضون یه عالمه آدم واسش گریه میکنن و ازش چیز میخوان ، نه ... واقعا عدالتش این شکلی بود ؟ ...

واقعا عدالتش این شکلی بود ؟ ...