خب ... این یکی فکر کنم طولانی شه . الان پر حرفم ، حالا نمیدونم چقدرشو بتونم بنویسم .
اولیش اینکه آدرس وبلاگو زیاد به کسی نداده بودم ، آخه بیریخت بود ، گفتم یه کم یاد بگیرم خوشگلش کنم ، بعد . دیدم عقده ای شدم هیچکس واسم کامنت نمیذاره ، به چند تا از دوستان گفتم ، شاکی شدن که چرا زودتر نگفتی ؟ بعدشم خدمت بعضیا ! باید عرض کنم که آدم هرچی مینویسه لزومی نداره واسه خودش اتفاق افتاده باشه ، داستان یعنی یه ترکیبی از تخیل ، از چیزایی که آدم دوس داره ، یا چیزایی که تو دوست و آشناها میبینه . پس لطفا سین جیمم نکنین !
دومیش اینکه من هر چی میخوام نذارم ولی نمیشه ، هر از گاهی این فکرام بی اجازم میل میکنن به سمت مناطق بیریخت ... ول هم نمیکنن ! دیگه دارم به این نتیجه میرسم که خیلی چیزارو باید بیخیال شد ، خیلی حرفا ، نظریه ها ، فکرا ، آرزوها ... آخه این دنیا که داستان نیست که هر جاشو بخوای دست ببری ، عوضش کنی ، آخراش خوب باشه ، اصلا همش خوب باشه ، فرقش با داستان خیلیه ! من که هرچی میگم گوش نمیدن ، میگن بد بینی ! اما از مامان ، بابام میتونین بپرسین که چقدر خوشبینم ! اما خوش بینی دروغ فکر کردن نیست به خدا ! تو داستان نوشتن اختیار مطلق داری ! اما تو اینجا که نه ! من نمیدونم چرا از بچگی هی خواستن زور چپون کنن توی مخم که انساس موجود مختاریه ! کجاش اختیاره ؟ شما نه ها ، خودمو میگم ! بابا مامانم که ازم نپرسیدن دوست داری بیای یا نه ، بی اجازم منو آوردن . حتی نتونستم خواهر ، برادر خودمم ، خودم انتخاب کنم ! بعدشم که نه میتونم آدمایی که میان سر راهمو انتخاب کنم ، نه میتونم انتخاب کنم کی دوستم داشته باشه ، کی نه ، نه میتونم اخلاق آدمای دورمو عوض کنم ، نه میتونم تعیین کنم کی بمیرم ، کجا بمیرم ، نه هیچی ، بعد کی اسم اینا رو میذاره اختیار ؟؟؟ جک میگنا ! نمیدونم چرا بعضی وقتا این شعر اخوان انگار بدجوری حرف دلمو میگه " زندگی با ماجراهای فراوانش ، ظاهری دارد بسان بیشه ای بغرنج و در همباف ، ماجراها گونه گون و رنگ وررنگ است ، چیست اما ساده تر از این که در باطن ، تار و پود هیچی و پوچی هماهنگ است ؟ " حالا این هیچی ،خیلیام میگن : هر کاری بخوای میتونی بکنی ! بعد من خیلی کارا خواستم بکنم ، ولی هیچ کدومش نشد ! اول خواستم یه پرنده شم ، انقدر افقی پرواز کنم ، ببینم آخرش چه شکلیه ، خداییش نشد ! بعد خواستم یه ماهی شم ، برم زیر آب زندگی کنم ، آخه حس میکنم اون زیر باید پاکتر از این رو باشه ، اینم نشد ! خواستم یه کلاغ شم ، که عمرم طولانی بشه ، اونم نشد ! بعضی وقتا خیلی خواستم یه سر بزنم تو یه آدم دیگه ، ببینم حرفی که داره بهم میزنه واقعا راسته یا نه ، خب اینم نشد ! خواستم حداقل خودم باشم ، اما بعضی وقتا با کنترل زندگیمو عقب ، جلو کنم ، بعضی جاهاشو که دوست ندارم ، بزنم جلو ، اون قشنگیاشم بزنم عقب ، هی واسم تکرار شه ، اونم نشد ! خواستم بعضی زندگیا ، بعضی آد‌مارو که خیلی کثیفن ، با پاک کن پاکشون کنم ، اینم نشد ! بازم میگی : هر کار بخوای ، میتونی بکنی ؟ نه ... نمیشه ! باور کن !