دیازپام ندارم، سیگار ندارم ، نپرس که فاتحه ی چیزای دیگه داشتنم هم خوندس ... هیچ ندارم ... سرت درد نگیره، چشمات نسوزه ، بغض نکنی ، درد نکشی ... هیچ ندارم ... وقتی تصمیم گرفتم از پیچیدگیا خودمو خلاص کنم تازه فهمیدم که دارن تبدیلم میکنن به یه مساله یOR با یه عالمه محدودیت ، خودشونم نمیدونستن که قراره ماکزیمم شم یا مینیمم ، هدف فقط مدلسازی بود ...

سرم درد گرفت ، به زور داشتن میچپوندندم تو صورت مساله ، ولم کنین ، گفتم که ، من صورت مساله نیستم ... اینبار  اما نوبت تو بود که بگی دیازپام نداری ، سیگار نداری ...

طول کشید تا جواب شدیم ، از هزار تا صافی ردمون کردن یا رد شدیم ؟ ...

 ... جواب شدیم ، محدودیتها در حین حل پاک شده اند ، یه الگوریتم ساده شد نتیجش ... سرم درد نمیکنه ، چشام نمیسوزه ، آلودگی هوا رو نمیفهمم ، درد ندارم ، بغض هم ندارم ...

حاضر نبودم سیگار بشم ، چون چند تا پک عمیقت منو تموم میکرد ، یا دیازپام که فقط واسه چند ساعت آرومت کنم  ...برام مهم بودی ، برات آرزوی یه آرامش بزرگتر داشتم ...

دوست عزیز من ، اینجا راه حل از یه جنس دیگس ، بوش رو بشنف ، میدونم ... که تو هم صورت مساله نیستی ... که وجودت جدای از هر محدودیتیه . سعی کن ... الگوریتم شدن خیلی هم سخت نیس ... فقط یه کمی صبر میخواد ... جواب شو ، اونوقت دیگه چشات نمیسوزه ، سرت درد نمیگیره ، بغض نمیکنی ، درد نداری ، حالت به هم نمیخوره ... دیگه دیازپام نمیخوای ، سیگارم نمیخوای ...