راوی آدم جالبی بود. یعنی از اولش که من رو دید و خودم رو بهش معرفی کردم و حالتی که بدنش روبروی بدنم وایساده بود دیدم یه تواضع خاصی داره که راجع بهش توضیح میدم. اونجا من کسی رو نمی شناختم یعنی مطلقن هیچ کس رو جز راوی. اونم فقط به اسم می شناختم برای همین رفتم پیش خانوم نگهبانی که اونجا ایستاده بود و بدون توضیح اضافه ای گفتم راوی رو به قیافه نمی شناسم لطفن بهم نشون بدین. خانومه اشاره کرد به آقایی که عینک داشت و من دیدم پیرتر از اونیه که تو عکسش دیده بودم  ولی همیشه عکس راست نمی گه چون من دوست روسیم رو که دو هفته پیش برای بار اول دیدم از عکسش خیلی پیرتر و چاق تر بود. بعد که  داشتم از خانومه تشکر می کردم برای تاکید گفت  همونیه که داره کتاب رو امضا می کنه و اون وقت من نگاهم از روی مرد پیری که اونم عینک داشت ولی از نوع آفتابیش چون در جنگ جهانی دوم کور شده بوده و شاعرم بود ، اینم بعدتر فهمیدم، سر خورد طرف راوی. فضا تاریک بود ولی خوب بود آدما زیادی از هم چیزی نمی دیدن به مقداری روشنایی بود که می شد آدما رو از هم تشخیص داد و نه بیشتر، قرار نبود میوه  بخریم که لازم باشه لک و پیس رو با دقت کامل ببینیم. داشتم می گفتم من تنها بودم، چون به کسی نگفته بودم که باهام بیاد ولی داشتم هم فکر می کردم که اگه می دونستم انقدر احساس تنهایی می کنم حتمن به کس دیگه ای می گفتم، از این مکالمه های کاش کاشی با خودم بدم می یاد. همون موقع، یه آقای روسی اومد به من سلام کرد و دقیقن استاد همون چیزی بود که من لازم دارم یکمی ازش یاد بگیرم، ایمیلش رو گرفتم و سعی کردم ذوقم رو در هاله ای از خانومیت نگه دارم که یه وقت فکر دیگه ای نکنه چون خیلی روشنفکرم تاکید می کنم که یه وقت 1% فکر دیگه ای نکنه، نمی دونم کدم خری گذاشته تو مغز من که روس ها پتانسیلند کللن. بعدترش یه آقای ارمنی اومد و من بدجور هوس ساندویچ آرابوی خیابون جلفای اصفهان رو کردم و بهش گفتم و مکالممون طولانی شد. راوی برام نوشت تقدیم به آتوسا از ایران سرزمین زیبایی و شکوه، دیدم چقدر راست نوشته وآقای ارمنی یه جلد کتاب دیگه ی راوی رو که معلوم بود بیشتر از این خوشش اومده به من داد. بعد راوی از متن کتابش  یه" پسیج"خوند، بابای راوی هم بود، شبیه گادفادر ورژن لبنانیش بود و دوست دختر راوی هم یه "پسیج" دیگه خوند که من خیلی دوستش داشتم. چهره ی دختره خود کلاس یوگا بود  بس که آرامش  از دور و برچشمای بادومیش بیرون می ریخت. بعد امیر اومد سنتور زد و این کانادایی کنار من انقدر سوپق سوپق گفت که من یه بادی به غبغب دادم انگار خودم داشتم سنتور می زدم. سنتور امیر که تموم شد من رفتم به امیر سلام کنم یه جوری بهم گفت به خدا قسم از دیدنت خیلی خوشحالم که بقیه حرفاشو یادم نیست تا یک دقیقه بعدش ، داشتم فکر می کردم چقدر وقته عبارت به خدا قسم نشنیدم. این شهر عجیب جالبه، تو اوج احساس تنهایی تو خیلی از لحظه هاش، یکهو احساس عجیبی از پیداکردن کلی دوست جدید آشنا می کنم. انگار تو این شهر، هیچ وقت، هیچ کس تنها نیست. شماره ی پنج هزار و خورده ایه خیابون پارک شده یه جای موردعلاقم از دیشب تا حالا، به راوی گفتم  منم اگه تا ده سال دیگه تو این شهر بودم و کتاب انگلیسی نوشتم، اینجا لانچش می کنم و راوی گفت ایشالله.