بهار 64 بود ... اولین باری که توی این دنیا چشمو رو بهار وا کردم .. اولین باری بود که تغییر فصلو دیدم . 2 ، 3 ماهم بیشتر نبود . مامانو بابام کلی خوشحال بودن که امسال دور سفره ی هفت سین به جای 2 تا 3 نفرن . من که سر در نمیووردم . اصلا نمیدونستم " سین " چی هست که بخوام از "هفت سینش " سر در بیارم . اما هرچی بود کم کم باید به راه و رسم این دنیا عادت میکردم . نشسته بودن دور  سفره هفت سین ، آینه بود و آب و قرآن و خلاصه هرچی که میشه گفت مظهر پاکی و این حرفاس . نزدیک شده بود . اون لحظه ای که قرار بود جشن بگیریم لحظه ایرو که زمین با موفقیت یه دورکامل دیگرو دور خورشید چرخیده بود . تیک تاک ساعت ... تو دل مامانم و بابام هم کلی آرزو و دعا بوده حتما . فکر کنم منم اون موقع ساکت و خانوم نشسته بودم تو بغل یه کدومشون . وقتی تو تلویزیون گفتن " آغاز سال 1364 خورشیدی مبارک " مامان بابام پاشدن و همو بوسیدن . منو هم همینطور . یادم نیس زیاد بعدشو . اما حتما رسم و رسوم خاله بازی و این حرفا هم به جا آورده شد ...

 

گذشت و گذشت ...

 

زمستونا میرفتنو جشن تولدم هی میگذشت و بعد بهارها میومدنو میومدن ...

 

حالا ...

 

زمستان 83 رسیده ... روزها از برق هم تندتر میگذرند . زندگی بر میخوره و عین بازی ورق گاهی مجبوری با شاه و بی بی سر و کار داشته باشی و گاهی با آس و گاهی با اون وسط ترا ... گاهی خسته شدم ، شاید از ضعف خودم ، شاید از صبر کمم ،شاید از فکرایی که برای سرم سنگینی میکردن ، شایدم آدما خستم میکردن ، اما... همون آدمایی که شاید خستم کردن تو وجودم چیزای خوبیرو ثبت کردن ... همون صبری که کم بود بهم فهموند که صبر زیاد چقدر ارزشه ... دقیقا بازیه. خوشحالم که امسال عین پارسال خسته نیستم ...

 

20 سال از بهار 64 میگذره ... دیگه تو بغل مامانو بابام جا نمیشم! حالا میتونم تو بغلم بگیرمشونو ببوسمشون ، حالا میتونم خودم بشینم و اون لحظه ای که دعا میخونه تو قلبم کلی واسه همه دعا کنم ... حالا میتونم بیام اینجا و بنویسم ... بنویسم که نخواستم ، نخواستم کسیو ناراحت کنم .اما خب... از آدمایی که ناراحتشون کردم معذرت میخوام ... بنویسم که دلم از هیچکس ناراحت نیست ... بنویسم که ...

 

20 سال از بهار 64 میگذره ... 

 

بهار 84 خواهد بود ...خوشحالم که امسالم میتونم از سبزی پلو و ماهی مامان کلی لذت ببرم ، سالم و قشنگ سر هفت سین بشینمو دعا کنم واسه هرکی که دلم خواست ...  خوشحالم که امسال همه ی دوستا و خونوادم سالمن ...

 

چند وقتی نیستم واسه همین اومدم پیشاپیش تبریک بگم ...

 

اومدم که بهت تبریک بگم . گرچه کوچولو ... اما از ته دلم ... اومدم بهت بگم که حواسمون هس که ؟، زمین یه دور دیگه به سلامت چرخید ، ما هم یه بهار دیگه از عمرمون ...  ما چی کار کردیم  ؟...

اومدم بگم که ... همین ... عیدت مبارک .