تو ونک که راه می رم، مرد رو می بینم . یادم نیست همون مرد اون سال هاست یا یکی دیگست ولی اومده باز  کلی گل رز رنگی وگل نرگس گذاشته کنار خیابون، نمی دونه اون بوی مستِ نرگس، مستم می کنه، می برتم به روزایی که اینجوری گیج ویجی راه نمی رفتم وسط خیابون و هیچ وقت دلتنگ نرگس نمی شدم که نرگس همیشه سر راه بود.

-----

گیر داده بودم به انار. یه سال و خورده ای می دونستم یکی از "ماست دو" هام خریدن یه  جفت گوشواره ی اناره. نمی دونم چرا. شاید چون مامان لیلا با این که سوییسی بود ولی یه کتاب از انار شعر و عکس نوشته بود به فارسی و فرانسه بعد از چند سال زندگی توی ساوه. زن خاص فوق العاده ای بود. سعی نمی کرد خاص باشه اما عجیب، خاص بود. تا اومدم . اونجا نمی دونن درست حسابی انار چیه، طوری نیست، به جاش خیلی چیزای دیگه می دونن .اینجا به جاش خیلی چیزای دیگه ای رو می دونن از جمله انار. نمی دونم چرا انقدر گوشواره از سیب دیدم، از گلابی، از فیروزه، از این همه سنگ، از دمپایی، از پروانه، از سنجاقک، ولی از انار نه. تا رسیدم به دگمه. آقای دگمه خوراک خودمه، انواع گوشواره های انار رو گذاشته توی مغازش.. یه جفت خریدم. دلم می خواست بذارمشون به گوشم. همیشه. دلم برا آدمایی مثل آقای دگمه تنگ می شه اونجا.  خیلی زیاد. مثل بوی نرگس، مثل کیلو کیلو انار برای فروش کنار خیابون، حتا کنار ماشین گشت ارشاد ونک.

-----

پیرمرد، توی نشر ثالث کار می کرد. اما می کرد. حالا سر کوچه ی ما کتاب فروشی زده. نمی دونستم. چند پله پایین می رم، کتاب فروشی جدیده. پارسال نبود. امسال هست. بلاخره در این خیابان پررستوران ما، کسی کتاب فروشی به این توپی زد. اونم سر کوچه بالایی ما. دمش گرم.

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت ... چهاربار نواخت ... امروز روز اول دی ماه است ...*

نه، امروز دقیقن روز دوم دی ماه است. من این روز رو خوب می شناسم. وارد کتاب فروشی که می شم، می شناسمش. مگه می شه استاد خوب کتاب رو نشناخت. پیرمرد باحوصله. از قبل برایش می گویم. از آن سال ها. تلفن زنگ می زند. مهمان داریم. می خزند دست هایش لای قفسه ی کتاب ها.

-دخترم، شعر نو چه می خوانی ؟

-شعر نو ... ؟ اصلن بگو شعر ؟ ... خیلی وقت است نخوانده ام.

چنذ کتاب بیرون می کشد، هیچ کدامشان را نخوانده ام. می دهد دستم، می گوید یا بیا بعدن ببر. عاشقانه هاست. دستم پر از عاشقانه های این و آن است. نه همین الان می برم. حتمن می خوانم.

ساعت سه است. ساعت پنج می شود. باز از آن گذر زمان های غیر خطی. باید برگردم خانه.

تلفن باز زنگ می زند. از پیرمرد تشکر می کنم و خداحافظی. می گویم اینجا زیاد میایم. تا خانه مان پنج دقیقه راه است. می گوید صبر کن. از گلدان روی زمین، یک دسته گل نرگس در می آورد، از روی شاخه های بزرگ گلدان، یک لای کتابی که سرش انار است ، می دهد دستم و می گوید تولدت مبارک.

از مغازه می زنم بیرون. شاخه های نرگس، معشوق پره های دماغند، لحظه ای رهایشان نمی کنند. در راه خانه، فکر می کنم به سال هایی که گذشت. به سال هایی که در پیشند. به من و نگاهم به زنده گی. زندگی ، اگر گاهی زندگیست و گاهی زنده گی، همه اش بستگی دارد به ترکیب آدم های اطرافم و من حقیر و  رابطه هایمان و معادله ای که از ریاضیات هورمون هایمان شکل می گیرد که گاهی به قشنگی سادگی آدم ها و نرگس و انار است و گاهی به پیچیدگی همه ی سوال هایی که تا پایان زندگی یا حتا زنده گی فقط سوال می مانند و نه بو دارند و نه طعم و نه رنگ.

کتاب های شعر، شعرِ نو، نرگس، انار و به قول خیام دریاب دمی که با طرب می گذرد حاصل من است از چند ساعت خوبی که بی هیچ برنامه ریزی ای خیلی خوب شدند.